ستاره صبح
جمعه 30 فروردین1387
از روی بی حرفی
۱.مهمترین وظیفه روانشناسی شاید این باشه که آدمها رو نسبت به خودشون آگاه کنه.نسبت به علت افکار و رفتارشون...نکات ریز که گاهی وقتها مسائل بزرگی رو باعث میشن.
۲.دیگه بهم ثابت شده که: هر وقت بخوام کاری رو قبل از موعدش شروع کنم یا تغییری رو تو رفتار و نگرش خودم، قبل از اینکه وقتش بشه به وجود بیارم،شکست میخورم:(...ملاک و معیار این "حالا وقتشه" هم مثل همیشه "دلم" هست:"هر وقت دلم راضی بشه ". دست خودم هم نیست.شاید طبیعتم اینه...مثل طبیعت غنچه ی گل که اگه بخوای به زور بشکفیش پژمرده میشه یا اون زیبایی طبیعی "گلی" خودشو از دست میده.
۳.نتیجه میگیریم من طبیعتم خیلی گله!
۲.دیگه بهم ثابت شده که: هر وقت بخوام کاری رو قبل از موعدش شروع کنم یا تغییری رو تو رفتار و نگرش خودم، قبل از اینکه وقتش بشه به وجود بیارم،شکست میخورم:(...ملاک و معیار این "حالا وقتشه" هم مثل همیشه "دلم" هست:"هر وقت دلم راضی بشه ". دست خودم هم نیست.شاید طبیعتم اینه...مثل طبیعت غنچه ی گل که اگه بخوای به زور بشکفیش پژمرده میشه یا اون زیبایی طبیعی "گلی" خودشو از دست میده.
۳.نتیجه میگیریم من طبیعتم خیلی گله!
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 20:56 | لینک ثابت
•
جمعه 9 فروردین1387
چشمه ی آرزوی من
میرم سراغ کتابخونه ی کوچک خودم...کتابام یکدست نیستند.گوناگون اما حول یه محور خاص.کتابهایی که یه زمانی بر اساس نیازهام خریدمشون.چندتاشونو جمع میکنم تو بغلم تا ببرم بخونم...ورق میزنم...هنوز هم مثل سابق به اون موضوعات علاقه دارم ...هنوز هم مثل سابق چیز زیادی نمیدونم ...کتابها رو برمیگردونم سر جاشون...باز هم هنوز موقع خوندنشون نشده...حسش نیست...دلم میخواد یه زندگی عملی رو تجربه کنم...بر اساس همون دونسته های اندکم...بعد بیام سراغ کتابهام.
...
رود خانه ی دانسته های خیالی
زیر هرم بیرحم خورشید مهربان
بخار شد و بارید
از دل سنگ درآمد
شد چشمه ی تجارب واقعی
جاری و صاف و گوارا و کوچک
و نه خروشان و کف آلود
...
آنقدر صاف که سنگ ریزه های نیازش پیداست
ته نشین و سنگین
...
رود خانه ی دانسته های خیالی
زیر هرم بیرحم خورشید مهربان
بخار شد و بارید
از دل سنگ درآمد
شد چشمه ی تجارب واقعی
جاری و صاف و گوارا و کوچک
و نه خروشان و کف آلود
...
آنقدر صاف که سنگ ریزه های نیازش پیداست
ته نشین و سنگین
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 20:0 | لینک ثابت
•
سه شنبه 6 فروردین1387
...
دلش میخواهد بروید:
مثل گلهای بهاری
که چون سلام آفتاب ببینند
تاب نیاورند زیر خاک ماندن را
...
دلش میخواهد بروید:
دیدار آفتاب
حتی برای چند روز،
تنفس در هوای آزاد
حتی برای چند دم و بازدم،
میارزد به امنیت غلط انداز زیر خاک
مثل گلهای بهاری
که چون سلام آفتاب ببینند
تاب نیاورند زیر خاک ماندن را
...
دلش میخواهد بروید:
دیدار آفتاب
حتی برای چند روز،
تنفس در هوای آزاد
حتی برای چند دم و بازدم،
میارزد به امنیت غلط انداز زیر خاک
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 18:51 | لینک ثابت
•
شنبه 3 فروردین1387
دوستت دارم خدا
بافتم.تموم شد.ولی نه یه شالگردن یا کلاه یا دستکش یا پلیور کاموایی!یه شااال با نخ ظریف ابریشمی.با یه عالمه گلهای ریز ،از همه ی رنگهای ملایم.چقدر سخت طول کشید!!چهار سال،پنج سال،ده سال ...شونزده سال...انگشتهای دستم خسته است و خیلی خسته.ولی دلم هنوز سرزنده است و چشمهای خسته ام بی اعتنا به همه ی خواستنی های ظاهری زندگی.چرا که اون روزهای سالهای سختی که من شالمو میبافتم هیچ کدوم از این خواستنیها به داد من نرسیدند./نتونستن به دادم برسند،کم آوردند.../انتظاری هم نداشتم و چشمهای خسته ام بی اعتنا به همه ی خواستنیهای ظاهری زندگی و فقط دوخته به چشمان خدا...اینجوری خواستنیهای ظاهری زندگی رو بدون اینکه با من تنهای من آمیخته بشن واقعا میتونم دوست بدارم. دور از ضرورت و مصلحت با کمترین حد ترس از دست دادن.
به هیچ آرزویی چنگ نیانداخته ام
چون پروانه کف دستم آرام نشسته اند
آزادند برای پریدن
به هیچ آرزویی چنگ نیانداخته ام
چون پروانه کف دستم آرام نشسته اند
آزادند برای پریدن
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 19:20 | لینک ثابت
•

