شنبه 27 خرداد1385
دونیا بش گون / اودا خوش گون
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 0:7 |
لینک ثابت
•
سه شنبه 23 خرداد1385
به عنوان یه جغله روانشناس نو کیسه فعلا دارم تکنیکهای روانشناسی رو ،رو خودم آزمایش میکنم.(روان خودمونو داریم میکاویم)بنابراین از ارائه خدمات روانکاوی و مشاوره ای شدیدا
معذوریم فعلا!!!...نه دیگه!...اصرار نکنید تو رو خدا!... وقتم پر پره!!
یه چیزیو هم کشفیدم از خودروانکاویهام :این شرایط و موقعیتها نیستن که ما رو آزار میدن خودمونیم که اجازه میدیم به اونا تا آزارمون بدن! اه اه پیف پیف نکنید لطفا
!!گوش کنید ببینید چی میگم (خواهشا)! منظورمن این نیست که مث مولانا صلح کل باشید و اینا../من که صلحم دائما با این پدر* این جهان چون جنتستم در نظر/.مولانا قضیش فرق فوکوله یه جورایی...منظورم اینه که :موقع برخورد با مشکلات اجتناب نا پذیر زندگی سعی کنیم(خواهشا) متاسف بشیم ونه افسرده.سعی کنیم عصبانی بشیم و نه پرخاشگر(البته به موقعش و به جاش)...سعی کنیم بترسیم و لی وحشت نکنیم...خلاصه اینکه هیجانمون متناسب با مسئله هه باشه .نه کمتر نه بیشتر.به قول استادمون:غم و ترس و خشم وعشق ،جوهر های وجود شما هستن ،الکی مصرفشون نکنین.(خواهشا).خلا صه اینکه آدم باشید (فرشته بودن اصولا چیز خوبی نیس)...بازم خلاصه اینکه :آقا جون !خانم جون !تعادل تعادل ...خیلی حالیمه !نه(؟!!!)
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 13:33 |
لینک ثابت
•
دوشنبه 22 خرداد1385
بالاخره بعد بوق روز تصمیم گرفتم به این زندگی آنارشیستی خودم نظم و نظام بدم.برای شروع از اتاقم شروع کردم...و در حین مرتب کردن کتابهام ،کلی از خودم خجالت کشیدم هم به خاطر کتابهای نخوانده ام وهم به خاطر تار عنکبوت بستن پشت کمد کتابام!کف اتاق رو هم بعد جارو زدن و حسابی گرد وخاک خوردن،با روزنامه جام جم و وقایع اتفاقیه و جمهوریت (یادشان به خیر)و وحتی و حتی شرق پوشوندم البته همه شون مال یکی دو سال پیش بودن (جسارت نشه)...عرض شود خدمتتون که صفحه اول کیهان هم توشون بود...آخه روزنامه باعث میشه فرش و موکت گردو خاک کمتری به خودش بگیره و اینا...حالا ببینیم میتونیم به خواب وبیداریمون هم اینجوری نظم ونظام بدیم یا نه؟!
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 0:1 |
لینک ثابت
•
یکشنبه 21 خرداد1385
اگه ملاک ،بازی تو زمین بودونه گلهای ردوبدل شده،ما برنده بودیم الان یا حداقلش مساوی!...دوتا گل اولی ودومی (مخصوصا دومی)واقعا حق مکزیک نبود ...من اسمشو میذارم پت ومت بازی میرزاپور و خط دفاعی!...اون آقاهه(تماشاگر ایرانی) که آخرای بازی چرت زده بود یا خودشو به چرت زده بود هم باحال بود!
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 22:5 |
لینک ثابت
•
جمعه 19 خرداد1385
"خدا یعنی پا شدنهای تو وقتی که افتادی وپاشدن واست خیلی سخته!نترس و پاشو و صبر کن!...اونموقع دیگه ذره ای ازخدای بیرون رو تو درون خودت داری واین یعنی اعتماد به نفس واقعی."
من اینو سه چهار ماه پیش که واسه ارشد میخوندم ، صفحه اول کتاب روش تحقیقم نوشته بودم واز ته ته دلم.امروز چشم بهش افتاد.باز هم احساس کردم شدیدا نیاز دارم به پا شدن و ادامه دادن.
پس :یا علی...
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 18:56 |
لینک ثابت
•
پنجشنبه 18 خرداد1385
کلاس کامپیوتری که دارم میرمش ،یه دختر کوچولوی ۴ساله هم همراه مامانش میاد.خیلی شیطونی میکنه سر کلاس . یه بار بهش گفتم :هستی خانم برو تو حیاط هر چقدر دلت میخواد شیطونی کن ،درختارو بشکن،از دیوار برو بالا ،هر کاری دلت میخاد بکن اما وقتی اومدی تو ساکت باش.داشتم شگردهای به اصطلاح روانشناسانه مو ادامه میدادم که پرید وسط حرفم وبا لحن آمرانه ای گفت:هیسسس اینجا کلاسه!!
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 22:18 |
لینک ثابت
•
چهارشنبه 17 خرداد1385
چه خندون چه گریون داره میگذره عمرا...
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 15:20 |
لینک ثابت
•
سه شنبه 16 خرداد1385
دلم گرفت!!...حس نوشتنم نیست.
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 20:7 |
لینک ثابت
•
دوشنبه 15 خرداد1385
خیلی وقت بود چش کوزه گرو گرفته بود.میرفت ومیومد یکی نه چندان محکم میزد به بدنه نحیفش! شاید میخواست امتحانش کنه!ببینه که شکستگی داره یا نه!شایدم میخواست از قصد بشکندش!آخر سر اونو گرفت تو دستش وآروم انداختش زمین! نشکست ولی ترک ورداشت.با دستاش قسمتهای ترک خورده رو از هم جدا کرد آروم آروم!تا اینکه از کوزه چیزی نموند!! نشست پشت چرخ و یه تیکه گل ورداشت وشروع کرد به ساختن یه کوزه جدید !کوزه تاحدی نمیدونست چی به چیه!...دستان هنر مندکوزه گر تن مضطرب کوزه رو نوازش میداد!اماوقتی که کوزه گر دستاشو بهم میفشرد تا به کوزه شکل بده ،کوزه ترس ورش میداشت فکر میکرد الانه که این موجود بیرحم خفش کنه !!اما وقتی به صورت مهربون و چشمای سیاه پر از عشق کوزه گر نگاه میکرد همه چی یه جور دیگه میشد براش... بالاخره کوزه ساخته شد!اما مثل اینکه اینبارهمچین کوزه کوزه هم نبود ! یه چیزی تو مایه های صراحی بود یه جورایی!...اماسخت ترین مرحله مونده بود !کوره !...کوزه گر بدون اینکه دلش ذره ای بسوزه گذاشتش کوزه رو یا همون صراحی رو، تو کوره و درشو با قاطعیت تموم بست!!دو باره کوزه یا همون صراحی ترس ورش داشت ! وحشت کرد! اینبار هر چی دنبال صورت مهربون وچشمای سیاه پر از عشق کوزه گر گشت جز حرارت ودود و سیاهی چیزی ندید... آتیش گرفت !اشک ریخت! ضجه زد! جون به لب شد!... شک کرد !شک کرد ! شک کرد!شک کرد!شک کرد!شک کرد !شک کرد !!...اما نسوخت!... آتیش عشق بود!...کوزه گر در کوره رو وا کرد !صراحی چشش به صورت مهربون وچشمای سیاه پر از عشق کوزه گر افتاد وهمه چیو فراموش کرد تقریبا!...صراحی تشنه بود وخسته .می دونست بدون اینکه بخواد کوزه گر آب خنک و زلال میریزه توش تا حالش جا بیاد وخستگی وتشنگیش رفع بشه برای مدتی! ولی صراحی دیگه کوزه نبود!تازه از اون آتیشه یه جایی تو سینش یه کم مونده بود و همچنان میسوخت!آب خنک ممکن بود خاموشش کنه یا دست کم ،سردش کنه!دیگه به آب راضی نمیشد!...می ناب میخواستش!!
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 23:10 |
لینک ثابت
•
یکشنبه 14 خرداد1385
حالم بده!حالم بده!
عشقم رفته نیومده!!
نه سر زده نه زنگ زده!
نه کسی جاشو بلده!
حالم بده!
آدم بده!
نگو به من عاشق شدن نیومده!
آدم بده!
حالم بده!
حالم بده
امشب درجه تبم روی هزارو سیصده!
اما شاید به چشم تو این تب فقط یه عدده!!
حالم بده!
حالم بده!
موسیقی مبتذل نشنیده بودیم که به مدد این این آقای بنیامین شنیدیم!!صد رحمت به اندی و افشین و آرش و لیلا فروهر وحتی همین مجید اخشابی خودمون(با اون شعرای بی سر وته وچپ اندر قیچیش/ ولی خداییش آهنگ ساز خوبیه/)!!....... آقا جون درسته که قافیه نندیشم ودلدار من / گویدم مندیش جز دیدار من.اما از این قافیه نیندیشیدن (که تازگیا بین عشاق خواننده ما مد شده) تا اون قافیه نیندشیدن فاصله هزاران سال نوریه....... من چندان از موسیقی نمیدونم ولی میدونم که هر گوش سالم و با ذوقی میتونه موسیقی مبتذل رو از غیر مبتذلش تشخیص بده ......مشکل ،انتشار چنین آلبومهایی نیست.هر کسی آزاده دستاوردهای خودشو به نمایش بذاره!!! مشکل ما اینه که نمیدونیم موسیقی چیه !! مشکل ما اینه که معیار وزارت فرهنگ وارشاد ما برای ابتذال موسیقی صرف دیشدندرن بودن و اونور آبی بودنه! مشکل ما اینه که چنین آلبومهایی بین جوونا به اصطلاح کولاک میکنه!!! باز هم مشکل ما صرف کولاک کردن چنین آلبومهایی نیست نباید از همه انتظار داشت شجریان و بنان و سراج و ناظری و اخیرا همایون گوش بدن .این انتظار منطقی ای نیست. مشکل ما اینه که این کولاکه حتی بین دانشجویان ما که نا سلامتی جز اقشار با هوش جامعه به شمار میرن هم صورت میگیره.!
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 18:16 |
لینک ثابت
•
شنبه 13 خرداد1385
اون یکی وبلاگمو باد برد !طی یک اتفاق خنده دار:پسوردم تایید نمیشد(!؟):البته زیاد هم برام مهم نبود،چون که
اون یکی وبلاگمو نا خواسته واز روی" کاملا اتفاقی"زده بودمش واز اونجایی که بنده از" اتفاقای کاملا اتفاقی" زیاد خوشم نمیاد تصمیم گرفتم اینبار هم به دلم احترام بذارم و اون جور که دلم میخواد وبلاگ بزنم و بنویسم...راستی تا یادم نرفته:بنده به عنوان یک عدد ترک آذری صد در صد ،بعد حدودا یکماه ،"اتفاقی"اون کاریکاتور ملعون(!؟) رو دیدم.یعنی دعوا بر سر اون یه کلمهNamanaهستش؟!!!...خداوند عقل دهاد جمیعا!!
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 16:5 |
لینک ثابت
•
شنبه 13 خرداد1385
سلام علیکم!
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 13:38 |
لینک ثابت
•