تبليغاتX
ستاره صبح

جمعه 27 مرداد1385

من نمیخوام با حیا باشم!!مگه زوره؟!

بچه تر  که بودم( اول دوم دبیرستان )،به اقتضای اون دوران ،بخش اعظم گفتگو های دوستانه مون ،حول و حوش ازدواج و این حرفا بود.(البته هنوز هم هست ولی دیگه بخش اعظم نیست!)...یادمه که همه بچه ها(همه همشون)،سر این مسئله با هم توافق داشتن که:هرچی سن شوهر آدم بیشتر از آدم باشه شوهره آدمو بیشتر دوسش میداره و اینا...و من (تنها مخالف این جریان فکری/بیفکری/)،وقتی میپرسیدم چرا؟!جواب میومد:برای اینکه مردا دوس دارن زنشون جوون باشه!!!!

خب عزیز دل خواهر!!الهی قربون ساده لوحی ت نشم الهی !چرا من (من نوعی دختر) برای "دوست داشته شدن "،باید از "جنس" ی یتم مایه بذارم؟!  چرا این فقط باید حق مردباشه که دوست بداره؟!!..من هم(من نوعی دختر) حق دارم ودوست دارم که دوست بدارم !..از همه مهمتر اگر حیای کاذب وشاید هم اعتماد به نفس پایین بهتون اجازه نداده بگید ،من میگم:من هم (من نوعی دختر)دلم میخواد شوهرم جوون باشه.!!

ولی هیچ وقت جواب قانع کننده ای از جانب دوستان نشنیدم!اصلا برای خودشون" حق" قائل نبودن!

بزرگتر که شدم اومدم که دانشگاه ،به امید دیدار با دختران با هوش وبه اصطلاح قشرفرهیخته،دیدم که با کمال تعجب و بدبختی ،هنوز هم میراث مادر بزرگهاشونو حفظ کردن دختران با حیای ما!(البته نه همشون بلکه اکثرشون).

درد من پیر و جوون بودن شوهره نیست درد من" اعتماد به نفس "پایین دخترای "با حیا"مونه!

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 15:36 |  لینک ثابت   • 

جمعه 27 مرداد1385

"نرگس "حرف تازه ای برای گفتن ندارد!

در ضمن:اسم سریاله به جای" نرگس" ، "بهروز و نسرین"یا اعظم و شوکت" بود بهتر میبود خیلی!! 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 0:30 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 24 مرداد1385

همینجوری!

"این روزا خیلی بداخلاق شدم.در واقع من با خودم مشکل پیدا کردم و نه با دیگران!با توجه به شرایط موجود، به خودم حق میدم با خودم مشکل پیدا کنم.  ولی از اینکه دیگران رو از خودم میرنجونم   "عذاب" میکشم!! "

روانشناسی میگه تو اینجور مواقع که نه میتونی نا راحت و بداخلاق  نباشی (ناراحتی و بداخلاقی حق مسلم توست)و نه میتونی نسبت به آزارنده بودن رفتارت در قبال دیگران ،بی تفاوت باشی،نیازها و نقشها و گرفتاریها و احساسات و روابط خودتو مرزبندی کن.ناحیه بندی کن.

از دست خودت ناراحتی ؟! باش!ولی اینو تو "ناحیه ناراحتی خودم برای خودم"ت حفظ کن.نذار به نواحی دیگه نفوذکنه یا عبور کنه...اینجوری آدم احساس اعتماد به نفس و احساس لذت میکنه.

نذار نقشهای مختلفت با هم قاطی بشه.خودتو ناحیه بندی کن.ناحیه نقش "همسری"ت با ناحیه نقش "پدر مادری"ت قاطی نشه.وهمچنین نواحی نقشهای دیگه :روابط اجتماعی،شغل و.../مزرها باید حفظ بشه/!هرنقشی در ناحیه مخصوص خودش!و متعاقبا استرس ناشی از اون نقشها هم در نواحی خودشان!

خودم دارم این شیوه رو امتحان میکنم(در حال امتحان کردنشم).خوب جواب میده.البته نواحی من فعلا دو سه تا بیشتر نیست!!....لذت بخشه !...امتحان کن!!

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 21:25 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 22 مرداد1385

من این خوشخوی بدخو را نمیدانم نمیدانم!!!!

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 0:57 |  لینک ثابت   • 

جمعه 20 مرداد1385

اگه بهم بگن فقط یه سال از عمرت باقی مونده چیکار میکنم؟

اولش:میرم سراغ تک تک آدمایی که دوسشون دارم (چه خانم چه آقا)و یه بوسه به پیشونی یک یکشون میزنم.

دومش :میام میشینم نهج البلاغه و مثنوی و قرآن رو تا ته میخونم بعد هم میرم سراغ کتابایی که دوس دارم بخونم.(از "چگونه زیباتر باشیم" گرفته تا نظریات فویر باخ و هایدگر و سارتر و که یرکگارد و جدید ترین مقالات روانشناسی رویکرد شناختی و پدیدارشناختی و هستیگرایانه و روانکاوی فروید و نئو فروید ونظریه شناختی  پیاژه ).

سومش:پولی رو که واسه جهازم در نظر خواهند گرفت در آینده ،زودتر از موعد مقرر میگیرم و سه چهار تا کامپیوتر واسه دانشکده روانشناسی "علامه طباطبا ئی تهران "میگیرم(!!!)

چهارمش :میرم مکه.

پنجمش:میرم سوریه (اولش مزار دکتر شریعتی بعد حضرت زینب).

ششمش:میرم سراغ محمد خاتمی.(آخه تا به حال ندیدمش).

هفتمش:میرم ایرانگردی .

هشتمش:میرم چین گردی.(اگه پول داشتم و عمری باقی مونده بود).

نهمش : خلاصه اینکه سعی میکنم زندگی کنم.

دهمش:میام سرعین و میمیرم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یازدهمش:حالا من از کجا انقدر مطمئنم که تا یکسال دیگه حتما زندم !

دوازدهمش :پس فکر کنم سعی کنم (تا جای ممکن) زندگی کنم بهتر باشه.

 سیزدهمش:البته بند  "اولش "و "هشتمش" رو فاکتور میگیرم!

 

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 13:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه 13 مرداد1385

این کلام امام علی دست هر چی روانشناس شناخت گرا و انسانگرا و اگزستانسیالیست هست از پشت بسته!!

درد تو در توست و به آن آگاهی نداری، درمان تو هم در توست و به آن بصیرت نداری.تو پنداری که جرم کوچکی هستی در حالی که جهان بزرگی در تو نهفته است.

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 21:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه 7 مرداد1385

نیاز هایی از جنس پست مدرنیته

اونموقع که مانتویی بودم ارزش تلقی شدن لطافت و ظرافت دخترانه ام (جنسیتم)آزارم میداد ،چادری که شدم بدتر جنسیتم ارزشمندتر شد!!!!!!

  

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 20:15 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 5 مرداد1385

شب آرزوها!

 و خوش به حال اونایی که میدونن چی میخوان!

خدایا کمک کن به نیازها و آرزوهای خودم واقف شم!

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 21:36 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 5 مرداد1385

شب آرزوها!

 این گفته شریعتی :

آنگاه که تقدیر نیست واز تدبیر نیز کاری ساخته نیست "خواستن " اگر با تمام وجود ،با بسیج همه اندامها ونیروهای روح و با قدرتی که در صمیمیت هست،تجلی کند،اگر همه هستیمان را یک "خواستن" کنیم،یک خواستن مطلق شویم و اگر با هجومها وحمله های صادقانه وسرشار از یقین و امید و ایمان "بخواهیم"پاسخ خویش را خواهیم یافت.

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 21:30 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 4 مرداد1385

زندگی حلزونی

دو قدم رو به جلو یه قدم رو به عقب!

ولی آخه این رسمش نیست!!

 

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 21:57 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 2 مرداد1385

بالاخره گره ذهنیم(دلی م) یه کم شل شد.به همت سروش فهمیدم "فلسفه" (چه غربیش و چه شرقیش ) با" حکمت "فرق میکنه اساسی .

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 21:42 |  لینک ثابت   •