تبليغاتX
ستاره صبح

جمعه 31 شهریور1385

...شکریست با شکر!چه کنیم!

یک اتفاق و دو نگاه متفاوت به آن:هوی حکیمه !فرصت خوبیه واسه چاق و چله کردن خودت و فرصت بدیه واسه ذره ذره کم شدنت!...بازم یه نقطه بی بازگشت دیگه...این دفه دیگه با هامون شوخی نداره!...یه حمله مردانه (دخترانه )مستانه  دیگه راستی راستی لازمه!...بیخیال ترس.

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 23:43 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 29 شهریور1385

چند روز پیش...

-یه سر به اتفاق"اولین هیئت کوهنوردی بانوان سرعین" صعود کردیم قله سبلان:

۱.من و المیرا یه ربع نیم ساعتی، دراز کشیدیم رو پشت بوم wcپناهگاه و ستاره ها رو که به ما نزدیکتر شده بودن نگاه(تماشا،رصد ،لمس) کردیم و اون شب به یادماندنی ترین شب عمرم بود...

۲.صدای خرس هم شنیدیم که از قضا اونم به ما نزدیکتر شده بود....

۳.من و المیرا رو که ریزه میزه تر بودیم به علت کمبود امکانات ،تو یه کیسه خواب چپوندن و من تا صبح خوابم نبرد و در واقع هیشکی خوابش نبرد...

۴.یه قرص "استوزولامید" نامی بود که باید دوروز قبل میخوردیم و ما از قضا همون روز خوردیم و در نتیجه نزدیکای صبح، ارتفاع منو گرفت ولی شکر خدا ول کرد!خدا به داد المیرا رسید!(اسم قرصه رو همین الان زنگ زدم از بچه ها پرسیدم . جالبه که یکیشون گفت:فکر کنم "آستامازولا" بود!!!!)...

۵.با اون حال خرابم، صبونه بهمون کنسرو لوبیا دادن با خرما ! و من هم نتونستم بخورم...

۶وحال تصور کنید اوضاع احوال فیزیکی منو که حتی قبلش یه پیاده روی جزئی هم نداشته بودم وحال باید تا ارتفاع ۴۸۱۱متری رو میرفتم بالا...

۷. همون ۱۰۰ متر اول ارتفاعه منو گرفت ولی اینبار ول نکرد و ما بقی قضایا...

۸.بعد هم نوبت المیرا شد و ما دو تن به همراهی یکی از راهنماها ، از گروه جدا موندیم ...

۹.بهمون گفتن اگه حالتون بده برگردین!...

۱۰.حالمون خیلی بد بود ولی برنگشتیم...

۱۱.راسته که میگن تو کوه ،هیچ حکومتی حاکم نیست...

۱۲.تو کوه همه اعتقاد ها رنگ میبازه و" فقط اونه و بس"...

۱۳.تو کوه برادرای بسیجی با صمیمیت خاصی بهت واقعا خسته نباشی میگن...

۱۴.تو کوه خواهرهای بسیجی باصمیمیت خاصی  بهت پسته و بادوم زمینی تعارف میکنن...

۱۵. تو کوه راهنمامون بهمون میگه نخورید، چون پسته و بادوم زمینی سنگینه وتنفستون دچار مشکل میشه(البته آروم میگه)...

۱۶. تو کوه انسان  ضعیف بودن خودشو تجربه میکنه(ازنظر فیزیکی) ...

۱۷.تو کوه آدم حتی از کفش دوزک هم ضعیفتره ...

۱۸.تو کوه آدم قوی بودن خودشو محک میزنه(از نظر روحی)...

۱۹.تو کوه اراده واقعا آهنین گروه کوهنوردی "افق"  که همشون معلول هستن ،آدمو شرمنده خودش میکنه...

۲۰.تو کوه در مواقع ضروری آدم باید دست نا محارم روبگیره...

۲۱.تو کوه آدم میفهمه اصلا نا محرمی در کار نیست!...

۲۲.تو کوه آدم اصلا از تن خاکی جدا میشه...

۲۳.تو کوه تن خاکیت فقط تا یه جایی رفیقته...

۲۴.تو کوه تن خاکی حتی تا نیمه راه هم رفیقت نیست...

۲۵.تو کوه از یه جاهایی به بعد نظریه دوآلیستی تا یه حدی تایید میشه..

۲۶.  تو کوه از یه جاهایی به بعد باید با روحت قدم ورداری!...

۲۷.تو کوه میفهمی" گنده هدفاتو" باید "خرده هدف" کنی تا به مقصد برسی...

۲۸.تو کوه راهنما ۴ بار به ما قله رو نشون میده ولی هر ۴بار ،تا میرسیم ،تا قله خیلی مونده!(دروغ مصلحتی) ...

۲۹.تو کوه طولانی ترین زمان استراحت ما فقط ۱۰ دقیقه اس....

۳۰.تو کوه بالاخره آدم به قله هم میرسه...

۳۱.بالاخره آدم با دیدن "دریاچه محشر سبلان" فراموش میکنه همه سختیای راهو!...

۳۲.میگن هر کی بار اولش باشه هر چی از خدا بخواد بهش میده "چون اینبار با روحت میخوای"!...

۳۳.ولی آدم هرچی زور میزنه نمیتونه چیزی رو از ته دل بخواد"چون اینبار با روحت میخوای"...

۳۴.در نتیجه مراد نمیگیری!!...

۳۵.برگشتنی فقط با قدمت قدم ور میداری همون رفیق ۱۰۰متر اول...

۳۶.همه ۴۸۱۱ مترو باهات میاد،میدوئه!!!...

۳۷.پ ن :۱۳ و ۱۴ شهریور ۸۵...

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 0:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 28 شهریور1385

کسی که در حق خود ظلم میکند چگونه در حق دیگران عدالت کند؟امام علی (ع)

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 18:1 |  لینک ثابت   • 

جمعه 24 شهریور1385

ساده باشیم...

قالب قبلی قشنگ بود ولی باهامون کنار نمیومد! ما هم بیخیالش شدیم!...یاد این شعر مولانا افتادم:"عشق هایی کز پی رنگی بود/عشق نبود عاقبت ننگی بود"
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 14:57 |  لینک ثابت   • 

جمعه 24 شهریور1385

یا علی

شروعی دیگر از جنسی دیگر
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 13:48 |  لینک ثابت   • 

شنبه 11 شهریور1385

یک اصل روانشناختی!

"بیماری روانی بر اساس دروغ شکل میگیرد"

-اولش به خودمون دروغ میگیم ،بعد به دیگران و بععععد....

-با نیازهای خودمون،ترسهای خودمون،ناتوانیهای خودمون،استعدادهای خودمون،خلاصه اینکه با خوبیها

و بدیهای خودمون رو راست رو راست باشیم/بدون ترس از قضاوت دیگران/.

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 15:4 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 9 شهریور1385

زندگی جدید،آدمای جدید،هدف قدیم

شدم !!...

-چی؟!!

-عروس؟!!

نه!!فعلا آمادگی نداریم و اینا!!

-دوماد؟!!

نه بابا!!!..پسر نجیب و سر به هوا و حرف گوش نکن ( که آشپزیش و خونه داریش هم بیست باشه)

و............ "خل و چل "پیدا نشده که بریم خواستگاری و اینا

-دیوونه؟!!

نه شکر خدا!!

قبول ؟!!

آره.

-کجا؟!

"همین دور و ورا"!

-جاش مهمه ها!ولی زیاد هم مهم نیست!..."هدفه" مهمتره!فقط دوری از دوستان...!!حلیمه!فرنگیس!

چیمن! زهرا! الهام! نرگس ! صفیه !زکیه! عاطفه و آمنه!بشری !مرضیه !سمیه! معصومه!آنیا !...مینا !مونا!

اشرف!نسیم !عابده!شهناز !نسرین!

-ودوری از اون اکیپ با حالی که قرارگذاشتیم ارشد یه جا قبول شیم و "هدفه" رو با هم ....

-ظاهرا فقط من به قولم عمل نکردم !

-دلم میگیره وقتی فکرشو میکنم....

-ولی خب "هدفه" رو از" همین دور ورا  " پی میگیرم به امید خدا.

-دوری از دوستان هم :نه تنها" از دل نرود هرآنکه از دیده برفت"،بلکه :دوری و" غنی سازی" دوستی

- همیشه شعار من اینه:"خل و چل" ها یه روزی یه جایی به هم خواهند رسید.

ـمسیر یکیه...

 -غم مخور.

 

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 20:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 5 شهریور1385

سلام هی حتی مطلع الفجر

میگن تاریکترین لحظه شب، "لحظه قبل از طلوع"خورشیده!درست عین تاریکترین

لحظات زندگی!... و شب قدرزندگی !شبی که سرنوشتت رقم میخوره !تاریکی

پشت تاریکی !سختی پشت سختی !زجر پشت زجر !اشک پشت اشک !...بی

پناهی و یاس وترس و گناه و گناه و گناه و گناه و گناه و ... !

همه اتفاقایی که ازش میترسیدی تو این شب واست اتفاق میافته !...همه داشته

های ارزشمندتو کم کم از دست میدی!...همه چیزتو میبازی حتی ایمانتو   !!...به

جایی میرسی که احساس تنهایی مطلق میکنی!...از این تنهایی وحشت میکنی و

از نزدیک شدن به او!!...آره از اون موجود رحمان ورحیم وحشت میکنی!!!!!!!!!!!واسه

اینکه نمیشناسیش !!  واسه اینکه میشناسیش ولی عاشقش نیستی!!...

...و تو این شب  ،همه چی ،همه زجر هات،بی پناهی هات، نا امیدی هات ،بی ایمانی هات

،حتی گناهت هم ،یه قدم به سوی نوره!!یه قدم به سوی شدنه!!"تنزل الملائکه والروح فیها باذن

ربهم من کل امر!!.."

سلام و تحیته!!... "سلام هی حتی مطلع الفجر "

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 1:10 |  لینک ثابت   • 

جمعه 3 شهریور1385

...شکری است با شکایت

بی نصیبی هم واسه خودش عالمی داره ها!
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 20:59 |  لینک ثابت   •