تبليغاتX
ستاره صبح

سه شنبه 18 مهر1385

تنازع مجنون .....!!

 همچو مجنون اند و چون ناقه ش یقین      میکشد آن پیش و این واپس بکین

میل  مجنون  پیش آن  لیلی   روان             میل ناقه  پس، پی    کرّه  دوان

یک دم ار مجنون زخود غافل بُدی                  ناقه   گردیدی و   واپس آمدی

عشق و سودا چونک پُر بودش بدن             مینبودش چاره از بیخود   شدن

آنک او باشد مراقب عقل بود                         عقل را سودای لیلی در ربود

لیک ناقه بس مراقب بود و چست            چون بدیدی او مهار خویش سُست

فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ             رو سپس کردی به کرّه بی درنگ

چون به خود بازآمدی دیدی زجا                  کو سپس رفتست بس فرسنگها

در سه روزه ره بدین احوالها                          ماند  مجنون    در تردّد  سالها

گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم                     ما دو ضد، بس همره نالایقیم

نیست بر وفق من مِهر و مَهار                            کرد باید از تو صحبت  اختیار 

این دو همره یکدگر را راهزن                             گمره آن جان  کو فرو ناید زتن

جان زعشق عرش اندر فاقه ای                      تن زعشق خاربُن چون ناقه ای

جان گشاید سوی بالا بالها                              در زده تن در  زمین   چنگالها

تا تو با من باشی ای مردهء وطن                       پس زلیلی دور ماند جان من

روزگارم رفت زین گون حالها                           همچو تیه و قوم موسی سالها

راه نزدیک و بماندم سخت دیر                     سیر گشتم زین سواری سیر سیر

سر نگون خود را ز اشتر در فکند                       گفت سوزیدم زغم تا چند چند

تنگ شد بر وی بیابان فراخ                             خویشتن افکند   اندر    سنگلاخ

آنچنان افکند خود را سخت زیر                         که مُخَلخَل گشت جسم آن دلیر 

چون چنان افکند خود را سوی پست             از قضا آن لحظه پایش هم شکست

پای را بر بست و گفتا   گو شوم                       در خم چوگانش   غلطان   میروم

زین کند نفرین حکیم خوش دهن                              بر سواری  کو  فرو ناید زتن

عشق مولی کی کم از لیلی بود                          گوی  گشتن  بهر  او  اولی بود

گوی شو میگرد بر پهلوی صدق                            غلط غلطان در خم چوگان عشق

مثنوی معنوی 

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 21:43 |  لینک ثابت   • 

جمعه 14 مهر1385

فردا غروب ، تولدم مبارک!

                                            

                                              تقدیم به خودم!

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 23:28 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 11 مهر1385

به راه عاشقی،قدم مردانه(دخترانه)زن!

امروز قرار بود تو دانشگاه روی "هدفه" دیگه جدی جدی کار کنم.

بعد کلاسم عزممو جزم کردم که تا ۴ ساعت تمام بشینم پشت کامپیوتر و تا میتونم مطلب بگیرم و "هدفه" رو دیگه جدی جدی ،جدی بگیرم!

ولی امروز فهمیدم اینی که من میگیرم اصلا "جدی جدی" نیست!خیلی هم "شوخی شوخیه"!!

چون خواهرم که اولین روز دانشگاهش بود(یه دانشگاه دیگه) و هیچ دوستی هم نداشت ومن نباید اونروز تنهاش میذاشتم و اردبیل رو هم خوب نمیشناخت و من نباید اصلا تنهاش میذاشتم، چون کلاس داشتم تنهاش گذاشتم و سر ساعت ۱۲ با هاش قرارگذاشتم ولی نیومد سر قرار!پا شدم رفتم دانشگاه شون دنبالش ولی پیداش نکردم !همه جا رو دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم .به هوای اینکه ممکنه سر کلاس باشه ،برگشتم دانشگاه خودمون.

*نشستم پشت کامپیوتر تا "هدفه"رو، جدی جدی ،جدی بگیرم اما:

شوخی گرفتم:"نگران خواهرم شدن"اجازه تمرکز بهم نمیداد اصلا!

اگه "هدفه " برام جدی بود:باید میتونستم نگرانیمو بذارم کنار (موقتا)و به کارم برسم و سر فرصت ،دوباره برم دنبال خواهرم. ولی من با بی منطقی تمام ،حالمو بد کردم اساسی !!(اینو میشه نمونه ای از نگرانی هایی دونست که من در آینده در قبال خونواده خودم/بچچم ،همسرم / خواهم داشت )و با این حساب کار "هدفه"ساخته خواهد شد که! 

 *متوجه شدم پرینتر  که تا دیروز کار میکرد ،کار نمیکنه!

شوخی گرفتم:دیگه بیخیال "هدفه" شدم(موقتا):باشه واسه بععد!

میتونستم جدی بگیرم:به آقای مسئول که حی و حاضر بود بگم تا درستش کنه.

پا شدم رفتم دانشگاه خواهرم،پیاده! (خیلی هم هم نزدیک نیست راهش)!

پیداش نکردم .

برگشتم دانشگاه خودمونو هم گشتم(محل قرارمون).

پیداش نکردم.

زنگ زدم خونه.(نگفتم که نیستش)

نبود.

شاید سر کلاس باشه.

*رفتم نشستم پشت کامپیوتر(نگرانیمو نگه داشتم واسه بععد).پرینتر درست بود.اینبار کانکت نمیشد!(تا همون چند لحظه پیش میشد).

جدی گرفتم:از مسئول کمک خواستم.درستش کرد.کانکت شدم.

*یه عالمه مطلب "توپ "پیدا کردم ولی برق رفت.

*بلا فاصله برق اومد .پاور رو زدم .کانکت شدم.از نو سرچ کردم.مطالبو انتخاب کردم .خواستم پرینت بگیرم.اشتباه کردم .صفحه اول و دوم رو هم افتاد.دوباره شروع کردم .برق دوباره رفت.

*بلا فاصله اومد.پاور.کانکت .سرچ.دوباره برق رفت .مسئول از همه خواست خاموش کنن برن تا بعععد.

*همه رفتن من ویه نفر دیگه موندیم.پاورو زدم.کانکت شدم.سرچ نکردم.برق رفت*یه نفر دیگه هم رفت ومن تنها موندم.

شوخی گرفتم:جو منو گرفت و من هم پا شدم رفتم.

اگه جدی میگرفتم:.حتی اگه مسئوله مودبانه بیرونم میکرد من نباید میرفتم.باید منتظر میموندم برق بلافاصله بیاد و تا بلا فاصله نرفته کارامو باید انجام میدادم.آخه "بلا فاصله هاش با هم فرق میکرد. بعضی بلافاصله هاش ،زیاد نبود. " فوقشcpu کامپیوتر میسوخت و"شایدم نمیسوخت".

پا شدم اومدم بیرون...نگو که طوفان شده بوده و کار کار خدا بوده! **ومن نصفه نیمه با تقدیر مقدر جنگ کرده بودم!!و میتونستم به جنگ (جدی گرفتن)ادامه بدم هم چنان !

***ولی بالاخره باید "تسلیم" میشدم چونکه  "بالاخره طوفان برق رو قطع کرد" بلافاصله ای هم دیگه در کار نبود.

دوباره رفتم دنبال خواهرم.کلاسشو پیدا کردم.هم کلاسیهاش بودن ولی خودش نبود.کم مونده بود گریم بگیره از نگرانی.برگشتم دانشگاه .سر راه زنگ زدم خونه.یه جورایی بهشون بگم که...که :خواهرم گوشیو ورداشت!!!!!!نگو خانوم خودش تنهایی برگشته بوده خونه و بیخبر،گرفته بوده لالا کرده بوده راحت تو اتاقش!! وحتی یه زنگ ناقابل  هم به من نزده بوده !

سر کلاسم دیر رسیدم .تا اذان نشستیم سر کلاس.

خدا!! میدونم همش کار تو بود! " گرفتم" که واسه رسیدن به "هدفه" "باید رودر روی تقدیر وایسم "و همه خطرهای این "رو کم کنی "رو به جون بخرم...خب پس باید خیلی چاق و چله تر از اینا بشم...یعنی میشه ؟!!...کممممممک!

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 1:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 9 مهر1385

"تحمل ابهام "!

یاد بگیر نصفته!آهای "نسل نیم سوخته" با تو ام!

هر جور که شده ابهامات موجوده رو تحمل کن!

سخته ولی مجبوری !

تازه !این شرایط گیج و ویج کننده ،به عنوان یه تست کاملا معتبر و تراز شده وطنی،میتونه "قدرت روان" و به قول پریرخ دادستان میزان "بچه آهنی" بودن تو رو بسنجه!

"تحمل کن" فعلا !

یه تازه دیگه !:تحمل ابهام باعث کش اومدن ظرفیت آدم میشه بدجور!(روانشناسا/من جمله بنده/ میگن) ،، قابل توجه اون بچه پرروهایی که تو این گیر و دار هم تو خط عرفان و تکمیل ظرفیت و اینا ن !   

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 22:29 |  لینک ثابت   • 

شنبه 8 مهر1385

فمینیسم یعنی: هرجور من راحتم!

سه چهار روز بود که لوله (شلنگ مانند) آب گرم و سرد دستشویی (منظورم اونجایی که دست

میشورن)خونه مون خراب شده بود و چون سرها خیلی شلوغ بود و من و خواهرم از شستن دست

وصورتمون تو حموم به تنگ اومده بودیم ،دیروز صبح خودم مشغول لوله کشی شدم.(البته علاقه هم

پشتش بود)از دیگران هم خواستم فقط برام وسایل لازمه رو تهیه کنن و بقیه رو بسپرن به خود اوستام! ...(همه استقبال کردن!)

دوتا لوله ی  شلنگ مانند هستش که یکی مال آب گرمه و یکی سرد که یه سرشون پیچ میخوره به شیر

آب وسر دیگه شون به لوله گرم وسرد وصله!!(اسمشو نمیدونم! ) ،اونا پوسیده بودن! و من در عرض مدت

نسبتا کوتاهی ،شلنگ پوسیده ها رو عوض کردم و شلنگ نو ها رو با  کمک آچار و انبر دست و یه عالمه

نوار تفلون ،سر جاشون وصلیدم .تازه خودم کشف کردم که نوار تفلون واسه اینه که سرشلنگه محکم

سر جاش بشینه و  آب چکه(نشت؟!) نکنه!...ولی امروز متوجه شدم یه نموره (با سرعت یک نیم

قطره درساعت)(نشت )چکه داره ! که البته زیاد هم مهم نیست !

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 0:57 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 6 مهر1385

جهاد با نفس...؟؟!

واسه رویارویی با حقیقت باید دامنِ حریرِ آبیِ نفستو جمع کنی و ذکرکنان و آروم و صبور، از بین گل و خار و بوته های مزرعه زیبای زندگی رد بشی...واسه دویدن و  پریدن آماده شو.

یادم رفت بگم که یادت نره حتما حتما گل ها رو بو بکشی، طوری هم بو بکشی که گرده هاش بره بچسبه به پیاز بویاییت !با یه نفَس عمیق! مستانه.  

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 23:39 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 6 مهر1385

همینجوری!

میدونین خنگ ترین مرد دنیا کیه؟!

احسان تو فیلم نرگس.

چونکه زنش عوض شد و نفهمید!

خنگ ترین زن دنیام "حوا" ست!

چونکه :وقتی آدم زنگ درو میزنه ،میگه " کیه؟!"(البته اونموقع هابیل و قابیل و خواهرشون که سرش دعوا بود دنیا نیومده بودن!)

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 22:57 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 5 مهر1385

فرضیه مرضیه های آزمون نشده من(1)

وقتی پنج شیش هفتا منبع استرسی جورواجور  احاطت میکنه ، بالاخره خب یه جایی کم میاری دیگه!!

امروز من کم آوردم اساسی!  جالبه که امروز خودمو  زدم به بیخیالی ( مثل روزای دیگه)و سرم تو کار

خودم بود.ولی  "نیمه خودآگاهه"(و نه نا خودآگاهه)  "احوالات واقعی" منو لو داد و با یکی ازعزیزانم

بدجور برخورد کردم.البته تقصیر اونم بود ولی "عکس العمل" من در مقابل "عمل" اون ،از "تناسبات لازمه"

برخوردار نبود و اینا...! اون عصبانیت اضافیه (کاذبه)،تقصیر منبع استرس امروز صبح بود.( در واقع تقصیر

نیمه خودآگاه ناراضیم بود)! که من ازش غافل شده بودم (اصلا به فکر نیمه خودآگاه "ناراضی طفلکی" ام

نبودم!!) و اونم منو به زبان خودش(عصبانیت کاذبه) متوجه خودش کرد! که: "دختره ی کمال طلبِ

خودنشناس که "سوپرایگو"ت افراطی فعاله و به" اید"ت زیاد اهمیت نمیدی بنابرین "ایگو" ت کم میاره

اساسی و چون نمیتونه حل مسئله کنه، از دم دست ترین امکانات یعنی عصبانیت البته

کاذبش، استفاده میکنیبنده(نیمه خودآگاه  حکیمه خانوم) حالم زیاد خوش نیست!! " ...خیر

سرت روزه داری مثلا!(البته اینو سوپرایگو   هه،اید هه و ایگو هه ،سه تایی با هم از صبح تا حالا دارن

بهم هی میگن!!!)خب حال من  اگه بخوام  کمتر کم بیارم(شایدم بخوام زیاد بیارم!)،میشه یا نمیشه؟

میشه.

چطوری؟

"خود" از سه بخش تشکیل میشه:۱."اید" که با نیازها سرو کار داره(کودک درون). ۲. "سوپرایگو" که یه

جورایی همون وجدان هستش(والد درون).  ۳."ایگو "که "مسئول" ه بین نیازها و وجدان و واقعیت های

موجود،"تعادل" برقرار کنه (بالغ درون).

اولش :به اید  حق بده و بپذیرش .بیخیال تابو مابو! 

دومش :اینو تو مخ کمال طلبت فرو کن که تو یه آدمی و "کم آوردن" اصلی ترین خصوصیت توئه .خودتو اصلاملامت نکن .بابا بیخیال سوپر ایگو!

سومش:سر "ایگو "هه که خلوت تر شد ،شروع کن به رویارویی با واقعیت (اگه میخوای  کم نیاری ) و رویارویی با حقیقت(اگه میخوای زیاد بیاری) و برنامه ریزی واسه این دو.

:برنامه بریز واسه نیاز هات تا جایی که امکانات موجود اجازه میده. خطوط قرمز رو هم در نظر بگیر خواهشا.(اینو خود فروید خان میگه که:از یه طرف اهمیت ندادن به اید، آدمو مضطرب میکنه و از طرف دیگه ارضا بیش از حد اید باعث متلاشی شدن ایگو میشه!تازه شم محرومیتِ به اندازه ،باعث تقویت  ایگو میشه..حال پیدا کن پرتقال فروش را!) ...

:به خاطر اشتباه ،خودتو اصلا ملامت نکن،خودتو مجازات کن.تا دل سوپر ایگو  ت هم خنک بشه وآروم شه.آخه اونم حق داره. تازشم مجازات(به اندازه) باعث تقویت ایگو  میشه.

پ.ن:این بالایی ها واسه رویارویی با واقعیت خوبه.

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 22:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 5 مهر1385

خوددوستداری آره!خودخواهی نه!

خودخواهی بزرگترین مانعه!
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 4:15 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 3 مهر1385

روز ملسی بود

*یه ربع به ۹ بیدار شدم.۹و۱۰دقیقه از سرعین زدم بیرون.۹و نیم رسیدم اردبیل.(سرعت عملو داشته باشید!)

*درسامون برام جالبن (بر عکس کارشناسی).

*بچه های کلاسمون خوب حالیشونه.

*یه دوست "کیمیا " نامی پیدا کردم.از اون آدماییه که من ارادت دارم خدمتشون(خل و چله!)

*رفتم خوابگاه بچه ها(یاد ایام خفم کرد به خدا).

*نتونستم با محیط دانشگاه مانوس بشم(اصلا به دلم نمیشینه!آخه نوسازه .یاد دانشکده قدیمی خودمون به خیر)

*دکترای ما رو هم نداره.

*یاد حرف دوستم افتادم که همش دعا میکرد منم تربیت مدرس قبول شم و نشدم.... من هم واسه خودشیرینی هم که شده بهش گفتم که :"دکترا میام پیشت"...گفت که :"به فکر دکترا نباش به فکر شوهر باش"!

*و من میخوام فعلا به فکر "خودم" باشم(تکلیفمو با خودم مشخص کنم)و بععد به فکر اون دو تا قضیه   شیرین!

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 22:54 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 3 مهر1385

خدایا شکرت!

امروز بعد یه سال دوری از دانشگاه ،میرم سر اولین کلاسم!انقدر خوشحالم که نگو!

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 4:30 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1 مهر1385

اولین روز مدرسه با ترکه بیداد و ستم!

(۱۷ سال پیش )تو سرعین،از مهد کودک و آمادگی و اینجور سوسولبازیها! خبری نبود.بنابرین بنده و همگنان، همینجور"کاملا بی مقدمه "راهی مدرسه شدیم.و از اونجایی که نمیدونستیم اصولا مدرسه با کوچه پس کوچه فرق اساسی داره،مثل یه مشت موجود نا بهنجار، تمامی هنجارهای مدرسه ناظم سالارانه رو گذاشتیم زیر پا  و ناظم محترم (نرگس آزاد دل)که اسمش اصلا به اخلاقش نمیخورد،به جای اینکه بشینه و مارو هم بنشونه و باهامون گفتمان کنه،"کاملا بی مقدمه" یکی یکی همه مونو از جا بلند کرد و با خط کش چوبی ،یکی یدونه زد تو هر دو دستمون!قرمزی دستای کوچولوم ودرد اولین خط کش خوردنم ، هیچ وقت یادم نمیره!...همه بچه ها گریه شون گرفت.من هم به تقلید  از بچه های دیگه(البته اونموقع نمیدونستم تقلید چیه!) و به خاطر دردجسمی، زدم زیر گریه ولی چون همه کتک خورده بودن تنبیهه زیاد روم اثرات منفی روانی نذاشت!

ناظمه رفت معلمه اومد.(اشرف پُرتکان).بر خلاف اون یکی ،این یکی اسمش کاملا بهش میومد!بعدمعرفی خودش، "کاملا بی مقدمه" رفت سراغ درس!

در همین حین ،بغل دستی من(سمیه بذری)،از من خواست(دستور داد) که جامو با اون عوض کنم و بشینم وسط.منم که عمرا برم زیر حرف زور،گفتم من وسط نمیشینم.معلمه با خط کش زد روی میز!! من بهش گفتم تقصیر سمیه بود ولی اومد جلو و "بی مقدمه"دستای منو گرفت  ویکی یدونه با خط کش چوبیش ،زد تو هر دو دستم و رفت نشست سر جاش !...از ته دل زدم زیر گریه !...این دفه دیگه واقعا روم اثرات منفی روانی گذاشت و هنوزم که هنوزه از معلمه بدم میاد!!...شروع کرد به درس دادن .یه تصاویری بودن که اونموقع ما بهش میگفتیم لوحه.لو حه رو چسبوند به تخته سیاه و "بدون مقدمه" گفت :"کی  میاد پای تخته؟"دستشو ببره بالا.من گریه کنان دستمو بردم بالا و رفتم جلو.یه حس عجیب و غریبی داشتم که ازش لذت میبردم و ازش میترسیدم.بعدها فهمیدم "بهش میگن اعتماد به نفس"!...شروع کردم به خوندن تصویر(و همچنان گریه کنان)...دقیقا یادم نیست چی بود ولی همونی بود که :گربهه سگه رو میبینه و میره بالای درخت و...همشو درست خوندم واین برای ما که دو زبانه بودیم و فارسی حرف زدن واقعا سخت بود برامون،کار کاملا شاقی بود! ...لبخندی از رضایت زد معلمه و فقط همین!!و لی من هنوزم که هنوزه ازش بدم میاد!!

۳،۴ تا از بچه ها از همون روز اول مدرسه رو ول کردن !!و همین الانشم بیسوادن!!!!ولی من ادامه دادم ."شاگرد اول شدن واسم عادت شد" . ..ولی من هنوزم که هنوزه ازش بدم میاد!

 پ ن:بعد از اون ۱۷ سال ،امسال روز ثبت نام ،ازم تعهد گرفتن!پرسیدم چرا؟!گفتن:سازمان سنجش بهت ستاره داده و اینا! اما چون فقط یه عضو ساده بخش فرهنگی انجمن اسلامی دانشکده بودی و کاملا بیخطر و بی اثر بودی و قد و بال ریزه میزت چندان ترسناک نبود که ازش بترسیم (ولی ازش میترسیم)فقط یه دونه ستاره بهت میدیم!! منم قول دادم (متعهدشدم) بچه خوبی بشم و دیگه فکر نکنم!

ولی آخه مگه میشه "فرایند تفکر" رو مشاهده کرد؟!یه سوال" نورو سایکو سوسیو پالیتیک پاتولوژی " واسم پیش اومد!!

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 22:6 |  لینک ثابت   •