تبليغاتX
ستاره صبح

دوشنبه 30 بهمن1385

عالمی دیگر بباید ساخت/منتها با همون آدم قبلی

یه زمانی شورش کردم علیه خودم. از همون ترم یک ورودم به دانشگاه.الان پنج سالی میشه با خودم صلح نشدم.موهای سرم سفید شد.ولی راضی ام.خیلی هم راضی ام."تو این پنج سال همه ی فرضیه های روانشناسی رو  زندگی کردم".قبل از اینکه بخونمشون.

ولی یه چیزی رو دارم بهش ایمان میارم کم کم،اینکه: من(هویتم )خیلی نزدیکتر و دم دست تر از اینا بوده.همیشه همونی بودم که بودم.یار در خانه و ما... ولی این گرد جهان گشتن باعث شده با یه عالمه شواهد و مدارک حمایت کننده ی محکم،آگاهانه و خالصانه بیام سراغ همون خود قبلی ام.یه حسی مثل" اطمینان " داره میاد سراغم کم کَمک."و چه لذتی بالاتر از این".

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/باز جوید روزگار وصل خویش.

فقط حس میکنم یه چیزی کم دارم.هر چه قدر به اون حس اطمینان نزدیک میشم این احتیاج شدیدتر میشه.

...آنقدر دانم که چیزی هست و من گم کرده ام...

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 0:42 |  لینک ثابت   • 

شنبه 28 بهمن1385

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

 از من کمک خواست...کاری از دستم بر نمیاد...فقط دلم میسوزد ...گریه هم نمیتونم ...فقط دلم میسوزد...حیف که باید عاقلانه بود ...شکریست با شکایت...حالم خوب نیست.

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 21:23 |  لینک ثابت  

جمعه 27 بهمن1385

....

چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 22:37 |  لینک ثابت  

جمعه 27 بهمن1385

این نیز بگذرد...

سخته که همه به تو حق ندهند و تو همچنان خودتو محقّ بدونی و با خودت متحد و آشتی بمونی!

 تصور دیگران از ما خیلی اوقات غالب هست بر تصور خود ما از خود مان.مخصوصا در دوران گذار         

به جوانی .

تحملش به داشتن یک هویت یگانه ی منسجم می ارزه (میارزه؟!)

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 13:45 |  لینک ثابت   • 

جمعه 27 بهمن1385

بالام جان نترس از عاشق شدن برو جلو.../روانشناسی دوستی

دوست داشتن  یعنی چی؟!

شاید یعنی اینکه دو فرد ویژگی های مشترک بین همدیگه رو/ حدس بزنن/ حس بکنن/ کشف بکنن /

آزمایش کنن/ به درجه ای از باور برسن، و رو این ویژگی های مشترک سرمایه گذاری عاطفی بکنن .(نا

خودآگاه سرمایه گذاری میشه)./و این فرایند شاید فقط لحظه ای طول بکشه /.و هرچه زمان و حوصله ی

بیشتری/متناسبی/ به این فرایند اختصاص داده بشه،با اطمینان  بیشتری میشه  سرمایه گذاری کرد.

مواد لازم برای چشیدن چنین دوستی ای:

-دو نفر آدم زرنگ و *با هوش و فرصت طلب/قدر فرصت دون/با ترموستات هیجانی نسبتا دقیق و سالم

- جرأت/بعضی وقتها قدرتِ ریسک کردن/ به مقدار لازم

-زمان و حوصله /این یکی مثل نمک میمونه ،اندازه داره ،نه کم نه زیاد/

یه مورد دیگه هم هست که به درد دوستی های مزدوجانه میخوره:

به زبان علمی، روزنانس مشترک (اگه اشتباه نکنم)-به زبان خودمونی، به دل هم نشستن-به زبان

روانشناسی  ،احساس توانایی برقراری روابط نزدیک با طرف مقابل با کمترین میزان شرم . 

*منظور از با هوش بودن ، باهوش موجود در  طبقه بندی های تست های هوش نیست ها!

منظورهر کسی هست که انقده هوش داره که میتونه با اینترنت کار کنه و بیاد اینجا رو بخونه و متوجه

منظور من بشه!

یه چیز دیگه:دو نفر باید حتما از نظر سطح هیجان خواهی و هوش نزدیک به هم باشن! (اینجا دیگه به

تست هوش نیاز هست ها!). 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 0:0 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 25 بهمن1385

"امروز گویا روز عشق بود".

با اینکه با این حس بیشتر از هر حس دیگری آشنا بودم و هستم ولی تازه امسال آنهم از روی

کنجکاوی،تاریخ این روز را فهمیدم(خواستم به خاطر بسپارم).دیده بودم روزی به نام ولنتاین هست ،در موردش خوانده بودم.

ولی هیچ وقت "روزی به نام عشق" را حس نکرده بودم !در واقع هیچ وقت  "ولنتاین" به دل من نمی

نشست. در واقع دختر پسرهای مدعی چنین روزی به دلم نمی نشستند.در واقع

"احساسات مشکوکشان" به دلم نمی نشست.(خودپسندانه به نظر میرسد ولی دست خودم

نبود/نیست).

امسال تصمیم گرفتم من هم روز عشق را حس کنم.ولی،کسی را نداشتم(نیافتم) برایش

گل و شکلات بفرستم / با اینکه زندگی ام پر است از دوستانی که به جرأت میتوانم بگویم خیلی وقتها

بین خودم و آنها فرقی نمی نمیبینم .هم دختر، هم پسر./

آخر هنوز هم حس کردم این گلها بوی "خود خواهی" میدهند .این شکلاتها مزه ی "دروغ" میدهند::تو را

دوست خواهم داشت تا آنوقت که بتوانی "مال من" باشی...تا آنوقت که به  "آنچه من میخواهم" نزدیک

باشی...تا آنوقت که بتوانی دروغ بگویی/نقش بازی کنی/زیبا باشی... تا آنوقت که به کارم بیایی...تا

آنوقت که بهتر از تو را نیافته ام ... صداقت و اشتباه و خطا و نقص  اصلا جایز نیست.چون:بوداینها که باید

داشته باشی مرا دچار ترس میکند و نبود آنها که وانمود میکنی، مرا به رنج می افکند.

در واقع من از به سختی افتادن میترسم .  پس  چه بهتر که من به  زیبا ترین شکل ممکن به تو 

دروغ بگویم، عزیزم! و به زشت ترین شکل ممکن به خودم .تو هم همین کارو بکنی من راحت ترم .زندگی

را نباید سخت گرفت اصولا!

 

 

عجیب حس میکنم ،این نوع خواستنها و مشتری این نوع خواسته شدنها بودن، نجابت را زیر سوال

میبرد!

حکیمه !حرفها میزنی ها!! اصلا نجابت را چه به عشق و عاشقی!!نجابت فقط به درد ازدواج

میخورد!! 

مگر نشنیده ای میگویند:عشق بدون هوس ریاکاری است !!!

ولی تو همش  میگویی دوست داشتن هوس را باخود هماهنگ میکند.

آتشِ ویرانگر  سوزان را میکند بوی خاک موقع باران.

آخر، دختر مگر امکان دارد؟!

دختره ی اروپا ندیده ی سنتیِ کمال طلب!

مگه تو فروید نخوندی؟! 

 اصلا ما بریم کشکمونو بسابیم!

به شیوه ی خودمان!

                                                        روز عشق مبارک

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 22:1 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 22 بهمن1385

فراتر از واقعیت و روانشناسی

میگن: واقع بین ها بیشتر احتمال داره دچار افسردگی بشن،از طرف دیگه خود گول زن ها هم

اَت ریسکهای انواع اختلالات شخصیتی و  روانی هستند.

خب حالا چه باید کرد؟!

روانشناسا میگن:"پیش بینی شده ها"ی زندگی رو تا میتونی کم کن،"پیش بینی نشده ها "رو

خوشبین باش (نگاهِ فراتر از واقعیت شاید از جنس حقیقت).

 وقتی از نظر هیجانی تعدیل شدی ، شروع کن به پیدا کردن راه حل مساله.

روانشناسی مذهب یه چیزی تو این مایه هاست. 

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 20:51 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 18 بهمن1385

قربون برم خدا رو!

یه هفته پیش ،کولاک برف و باد بود تو ولایت ما،

امروز نم نمِ بارونِ بهاری!

من هم حسابی زیاده روی پیاده روی کردم !! باکیمیاجونم.

حااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال کردم!

و طبق معمول خواستم تا با نم نم هاش ،رو سرِ من و همه و ماشینها و خونه ها و مغازه ها ،رحمتشو

ببارونه! طبق معمول!

پ.ن.همین الانشم  داره برف میاد چه جورم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 20:38 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 17 بهمن1385

هیجانِ غالب بر آگاهی چنین خصوصیتی دارد

عصیان میکند بدون در نظر گرفتن عواقب آن و بعد  "فروکش" میکند و از صحنه خارج میشود تا

"نوبت محرکی دیگر فرا رسد".

زود می بُرد!

زود پشیمان میشود!

 اتوپیا را فقط هیجان به رسمیت میشناسد.


روانشناسی تاریخ ایران میگوید:ما ایرانیها مردمان هیجانزده ای بوده ایم.

هنوز هم هیجانزده ایم،منتها اینبارهیجان منفی. 

   

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 18:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 16 بهمن1385

در ما یک نیرو که مخالف با یک ناتوانی باشد ،یا یک فضیلت که به مخالفت با یک عیب برخیزدنیست . 

بلکه دو نیرو هستند که با هم گلاویز میشوند.دو فضیلت ،دو وظیفه...یگانه اخلاق حقیقی ،سازگار با

زندگی حقیقی، اخلاقی است که مبتنی بر هماهنگی باشد. 

جان شیفته ،رومن رولان

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 23:10 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 16 بهمن1385

آنگاه که هیجان حرف اول را میزند...

انقلابِ بدون آگاهی = فاجعه

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 0:5 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 10 بهمن1385

قدر نمادها رو بیشتر دونستم!

امروز به خاطر سرد بودن هوا ،مراسم شبیه خوانی ، تو سرعین کوچک ما برگزار نشد.امسال اولین سالی بود که عاشورا رو لمس نکردم.
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 23:51 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 9 بهمن1385

می گریم،

نه بر لبهای تشنه

نه بر سرهای بریده

نه بر خیمه های سوخته

نه بر زنان و دختران آواره

که تاریخ پُر است از فجیع تر از اینها

می گریم،

 بر "نماز حسین در میان خون و آتش" /و تردیدهای ساده لوحانه ی  خودم میان فلسفه و ایمان !

 بر زینب پاک باخته که همه چیزش را در عرض یکروز باخت ولی خودش را  و تدبیرش را نباخت/ و پریشان

حالی های چندین ماهه ی خودم از سخیفترین باختهای زندگی ام!!

بر "انتخاب قاطعانه حر،بین مرگ و زندگی "/و سست عنصری های خودم در  انتخاب بین واضحترین

خوبیها و  واضحترین بدیها!!

ومیگریم بر هدف حسین و زینب و حر ،"آنها را در هدفشان تعریف میکنم" 

که بیشک فقط پیروزی حق بر باطلِ یکروزه ی عاشورا نبود 

 تاریخ کم از این قیامها ندارد

با همه کوچکی ام میدانم:

 عاشورا تقدیم به بشریت بود.

 

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 20:17 |  لینک ثابت  

دوشنبه 9 بهمن1385

سلام بر حسین

                          
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 18:27 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 9 بهمن1385

دنياي درون ما محل كشمكش دائمي كشش‌هاي حسيني و عمرسعدي است.
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 17:55 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 8 بهمن1385

....

یزید ... تکبّر ...من ...چه نزدیک!!!

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 21:44 |  لینک ثابت   • 

جمعه 6 بهمن1385

خوش تیپ ترین دل دنیا!

لباسی بافتم بر قامت دل، ز تار محنت و پود محبت....

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 20:8 |  لینک ثابت   •