تبليغاتX
ستاره صبح

دوشنبه 28 اسفند1385

مه،رویا،ابهام،بلاتکلیفی:سال ملسی بود!

امسال مه آلودترین سال زندگی ام بود / هر روز این ۳۶۵ روز از مقدار این مه کاسته میشد.
تنها "نسیم اتفاقات" بود که ثابت بود ، می وزید و مه را کنار می زد.حتی یک روز هم سکون نداشت.تا همین امروز هم می وزید.
دیگر از آن مه خبری نیست تقریبا.
هرچند هوای مه آلود همیشه عشق من بوده است ولی خوشحالم که تمام شد.مجبورم خوشحال باشم.
تنها چیز تلخ ( تلخ مثل ته خیار) این سال ملس ،تنهایی ام بود .پابه پای مه، از تلخی تنهایی ام نیز کاسته شد ،هر چند به مقدار تنهایی ام افزوده شد.
الان:همه چیز روشن است تقریبا.خواسته هایم،مسیرم،داشته هایم و نداشته هایم.
شاید جرات کنم بگویم بزرگ شده ام.
یکسال از بهترین روزهای عمرم اینگونه گذشت.ولی شاید میارزید.
خدایا شکرت.
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 20:13 |  لینک ثابت   • 

شنبه 26 اسفند1385

قربون برم خدا رو!

خیلی با مزه است که اسم بهترین دوست حکیمه ،حلیمه باشد!

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 20:47 |  لینک ثابت   • 

شنبه 19 اسفند1385

فرضیه مرضیه های آزمون نشده ی من!

امروز یه جایی  از این سفره گستران (!!)های نذری،دعوت بودم.(البته بیشتر برای کمک کردن تا خوردن!)

کاری به درست یا غلط بودن این سنت ندارم /هر چند اساسا با ریخت و پاش مخالفم ،حالا به هر

نیتی/ ،ولی امروز من به شخصه یه چیزی رو تجربه کردم .اینکه  همین سنت دور هم جمع شدن و با هم

کار کردن،یه نوع آرامش خاصی رو به آدم(من) میده.یه آرامش ریشه دار!آرامشی که طی چهار سالی که

تهران(خوابگاه) بودم و تقریبا یک زندگی فردی رو تجربه می کردم،خیلی کم میتونستم حسش کنم. 

فرضیه ی یک جغله روانشناس:هر چند بسیاری از سنتهای ما دست و پا گیر  هستند ، ولی سنتهای

خوبی هم داریم که متوسل شدن به اونها میتونه ،از استرس ناشی از  مدرنیسم پا در هوای ایرانی کم

کنه! سنتها تعیین کننده ی یک نوع "هویت جمعی" برای "فرد" هستند و تعلق به جمع و خود را جزئی از

دیگران دونستن به عنوان یکی از راههای  فرار از تنهایی،میتونه تو موقعیتهای استرس زا ،یک منبع

حمایتی تلقی بشه(به طور نیمه خود آگاه).

   

   

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 18:39 |  لینک ثابت   • 

جمعه 18 اسفند1385

نزار که رفتنم بشه آرزوی محال من...

منو ببر به اونجا که واسه صبح دل انگیزش/ شب از عشق لبریزش / دلم تنگه

منو ببر به اونجا که توی کویر خشکیدش داره بارون میاد نم نم

دلم تنگه / منو ببر

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 19:37 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 17 اسفند1385

همین دیروز در اردبیل!!!!

"در آستانه ی روز جهانی زن ،سر یکی از  زنهای سرزمین من ،توسط هم سرش بریده میشود "!!

عجب ناشیانه به خودمان دروغ میگوییم!!!!

کدام دفاع؟!!از کدام حقوق؟!

وقتی "حق حیات" ی هم در کار نیست!!!!

فمینیستها بیایند دفاع کنند!!!!

از حقوق یک زن مرده!!

ازحقوق دختر نوجوانش که شاهد سر بریده ی مادرش بوده!!

ظاهر زندگی این زن امروزی مینمود،طوری که عمرا فمینیستهای ما میتوانستند چنین مرگی را

برایش حتی حدس بزنند!!!!

عجب ناشیانه به خودمان دروغ میگوییم!!!!

دلم برای سرنوشت تلخ تر دخترش بیشتر میسوزد!

 

 

فعالان جنبش زنان آزاد شدند به سلامتی!

ولی افسوس دیگر زنی در کار نیست که از حقوقش دفاع شود!

او مُرد !!!!!

به همین راحتی!!!

حالم اصلا خوش نیست!

 

 

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 16:11 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 16 اسفند1385

بی نصیبی ها ،طمع را در من کشته اند

نمیدانم خوب است یا بد/

که: هیچ چیز را نتوانی با تمام وجود آرزو کنی

به غیر از یک چیز/  !؟

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 23:46 |  لینک ثابت  

چهارشنبه 16 اسفند1385

بحران هویت دیر رس

همیشه واسم سوال بود که چرا دخترهای نسلهای پیش زودتر از دختران امروزی به بلوغ فکری

میرسیدن؟

کم کم با مشاهده ی رفتار و نیازمندی های دخترهای نسل های پیش/ که الان واسه خودشون

زنی،پیرزنی شدن/، به این نتیجه رسیدم (با ۹۵ درصد اطمینان) که کودکی های سرکوب شده ی این

بالغین زودرس/به زور عرف ،زود به بلوغِ کاذب رس/ ،به طرز قشنگ و با مزه ای داره خودشو نشون میده!

حتی تو شهر کوچک و سنتی ای مثل سرعین،نمیشه سرِ نیازهای دخترهای نسل های پیش رو گول

مالید!!

تو کوچه و مسجد و عروسی ،وقتی رفتارشونو زیر نظر میگیرم ،وقتی پای حرفاشون میشینم ، یه نوع

نپختگی و کودکی و سردرگمی /بعضا یک نوع هیجان زدگی دختر چهارده ساله/ رو  می بینم،می شنوم.

حتی اونایی که عاقله زن تلقی میشدن یه زمانی تو شهر کوچک من!

هم خوشم میاد ،هم متاسف میشم !

بعدشم:

معیار بلوغ فکری دخترهای نسلهای پیش ،یه چیزی در حد توانایی خانه داری و  شوهر داری(!!!؟؟) و

تربیت(!!!؟)/تولید/ فرزند بوده.

اون "افکار سمج که کی هستن و چی میخوان"،تازه الان به طرز قشنگ و با مزه ای ،با لباس مبدل ،اومده

سراغشون!

هم خوشم میاد و هم متاسف میشم!

   

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 21:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 14 اسفند1385

انسان شناسی در دنیای امروز ،با حال است و خواندنی.

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 15:59 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 14 اسفند1385

یه جایی خوندم :"انسانها را هنگام به کار بردن اراده شان، بهتر میشود شناخت"

از یکی هم شنیدم:"انسانها را در موقعیتهای ناگهانی بهتر میشود شناخت"

 یه آدم بزرگ هم میگفت:"آدما رو باید به صورت منظومه دید/منظومه ای از محاسن و معایب"

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 1:48 |  لینک ثابت   • 

جمعه 4 اسفند1385

بازم همینجوری !

بچه که بودم همیشه تو زمستونای سخت سرعین،  دلم واسه گربه های ولگرد و گنجشک هایی که از سرما و گرسنگی میمردن میسوخت.همیشه واسم سوال بود که چرا ما میتونیم سرپناه داشته باشیم و اونا نه.یکی از آرزوهام هم این بود که بزرگ شدم انقده پول دار بشم که بتونم یه سر پناه خیلی بزرگ برای همه گنجشکها و گربه های ولگرد سرعین بسازم.(البته جدا از هم:)

الان دیگه دلم زیاد نمیسوزه.آخه زمستونای سرعین دیگه به سختی اون سالها نیست .بعدشم سرعین از نظر اقتصادی نسبت به اون سالها پیشرفت محسوسی کرده.و این مطمئنا به نفع گربه های ولگرد و گنجشکها هم بوده است! 

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 22:54 |  لینک ثابت   • 

جمعه 4 اسفند1385

همینجوری

دکتر حسین اسکندری میگفت:"برای تعادل بین آزادی و محدودیت باید قدرت نه گفتن داشت".
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 11:59 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 3 اسفند1385

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

بر سر آنم که گر زدست برآید/ دست به کاری زنم که غصه سرآید

فال گرفتم این اومد.

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 0:34 |  لینک ثابت   •