دوشنبه 28 اسفند1385
مه،رویا،ابهام،بلاتکلیفی:سال ملسی بود!
تنها "نسیم اتفاقات" بود که ثابت بود ، می وزید و مه را کنار می زد.حتی یک روز هم سکون نداشت.تا همین امروز هم می وزید.
دیگر از آن مه خبری نیست تقریبا.
هرچند هوای مه آلود همیشه عشق من بوده است ولی خوشحالم که تمام شد.مجبورم خوشحال باشم.
تنها چیز تلخ ( تلخ مثل ته خیار) این سال ملس ،تنهایی ام بود .پابه پای مه، از تلخی تنهایی ام نیز کاسته شد ،هر چند به مقدار تنهایی ام افزوده شد.
الان:همه چیز روشن است تقریبا.خواسته هایم،مسیرم،داشته هایم و نداشته هایم.
شاید جرات کنم بگویم بزرگ شده ام.
یکسال از بهترین روزهای عمرم اینگونه گذشت.ولی شاید میارزید.
خدایا شکرت.
شنبه 26 اسفند1385
قربون برم خدا رو!
شنبه 19 اسفند1385
فرضیه مرضیه های آزمون نشده ی من!
کاری به درست یا غلط بودن این سنت ندارم /هر چند اساسا با ریخت و پاش مخالفم ،حالا به هر
نیتی/ ،ولی امروز من به شخصه یه چیزی رو تجربه کردم .اینکه همین سنت دور هم جمع شدن و با هم
کار کردن،یه نوع آرامش خاصی رو به آدم(من) میده.یه آرامش ریشه دار!آرامشی که طی چهار سالی که
تهران(خوابگاه) بودم و تقریبا یک زندگی فردی رو تجربه می کردم،خیلی کم میتونستم حسش کنم.
فرضیه ی یک جغله روانشناس:هر چند بسیاری از سنتهای ما دست و پا گیر هستند ، ولی سنتهای
خوبی هم داریم که متوسل شدن به اونها میتونه ،از استرس ناشی از مدرنیسم پا در هوای ایرانی کم
کنه! سنتها تعیین کننده ی یک نوع "هویت جمعی" برای "فرد" هستند و تعلق به جمع و خود را جزئی از
دیگران دونستن به عنوان یکی از راههای فرار از تنهایی،میتونه تو موقعیتهای استرس زا ،یک منبع
حمایتی تلقی بشه(به طور نیمه خود آگاه).
جمعه 18 اسفند1385
نزار که رفتنم بشه آرزوی محال من...
منو ببر به اونجا که توی کویر خشکیدش داره بارون میاد نم نم
دلم تنگه / منو ببر
پنجشنبه 17 اسفند1385
همین دیروز در اردبیل!!!!
عجب ناشیانه به خودمان دروغ میگوییم!!!!
کدام دفاع؟!!از کدام حقوق؟!
وقتی "حق حیات" ی هم در کار نیست!!!!
فمینیستها بیایند دفاع کنند!!!!
از حقوق یک زن مرده!!
ازحقوق دختر نوجوانش که شاهد سر بریده ی مادرش بوده!!
ظاهر زندگی این زن امروزی مینمود،طوری که عمرا فمینیستهای ما میتوانستند چنین مرگی را
برایش حتی حدس بزنند!!!!
عجب ناشیانه به خودمان دروغ میگوییم!!!!
دلم برای سرنوشت تلخ تر دخترش بیشتر میسوزد!
فعالان جنبش زنان آزاد شدند به سلامتی!
ولی افسوس دیگر زنی در کار نیست که از حقوقش دفاع شود!
او مُرد !!!!!
به همین راحتی!!!
حالم اصلا خوش نیست!
چهارشنبه 16 اسفند1385
نمیدانم خوب است یا بد/
که: هیچ چیز را نتوانی با تمام وجود آرزو کنی
به غیر از یک چیز/ !؟
چهارشنبه 16 اسفند1385
بحران هویت دیر رس
میرسیدن؟
کم کم با مشاهده ی رفتار و نیازمندی های دخترهای نسل های پیش/ که الان واسه خودشون
زنی،پیرزنی شدن/، به این نتیجه رسیدم (با ۹۵ درصد اطمینان) که کودکی های سرکوب شده ی این
بالغین زودرس/به زور عرف ،زود به بلوغِ کاذب رس/ ،به طرز قشنگ و با مزه ای داره خودشو نشون میده!
حتی تو شهر کوچک و سنتی ای مثل سرعین،نمیشه سرِ نیازهای دخترهای نسل های پیش رو گول
مالید!!
تو کوچه و مسجد و عروسی ،وقتی رفتارشونو زیر نظر میگیرم ،وقتی پای حرفاشون میشینم ، یه نوع
نپختگی و کودکی و سردرگمی /بعضا یک نوع هیجان زدگی دختر چهارده ساله/ رو می بینم،می شنوم.
حتی اونایی که عاقله زن تلقی میشدن یه زمانی تو شهر کوچک من!
هم خوشم میاد ،هم متاسف میشم !
بعدشم:
معیار بلوغ فکری دخترهای نسلهای پیش ،یه چیزی در حد توانایی خانه داری و شوهر داری(!!!؟؟) و
تربیت(!!!؟)/تولید/ فرزند بوده.
اون "افکار سمج که کی هستن و چی میخوان"،تازه الان به طرز قشنگ و با مزه ای ،با لباس مبدل ،اومده
سراغشون!
هم خوشم میاد و هم متاسف میشم!
دوشنبه 14 اسفند1385
دوشنبه 14 اسفند1385
از یکی هم شنیدم:"انسانها را در موقعیتهای ناگهانی بهتر میشود شناخت"
یه آدم بزرگ هم میگفت:"آدما رو باید به صورت منظومه دید/منظومه ای از محاسن و معایب"
جمعه 4 اسفند1385
بازم همینجوری !
الان دیگه دلم زیاد نمیسوزه.آخه زمستونای سرعین دیگه به سختی اون سالها نیست .بعدشم سرعین از نظر اقتصادی نسبت به اون سالها پیشرفت محسوسی کرده.و این مطمئنا به نفع گربه های ولگرد و گنجشکها هم بوده است!
جمعه 4 اسفند1385
همینجوری
پنجشنبه 3 اسفند1385
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
فال گرفتم این اومد.
