تبليغاتX
ستاره صبح

پنجشنبه 20 اردیبهشت1386

از تو جز تو نخواهم

امشب این شعر با صدای همایون...  
دلا شبها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین میگذاری
تو صاحبدرد بودی ناله سر کن،ناله سرکن
خبر از درد بی دردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد
مباد آندم که چنگ نغمه سازت ،
زدردی بر نیانگیزد نوایی
مباد آندم که عود تار و پودت،
نسوزد در هوای آشنایی
 بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 22:56 |  لینک ثابت  

پنجشنبه 20 اردیبهشت1386

قضاوت کردن ممنوع!

پیرو انتقادات یکی از دوستان، چند وقت میشه دارم تمرین میکنم در مورد رفتار هیچ کس/در قبال خودم/ "قضاوت" نکنم تا وقتی که خود طرف با زبان خودش رفتارشو "تحلیل" نکرده باشه.یه کم سخته ولی لذت بخشه،آرامش بخشه ،"اعتماد زا" هم هست.یاد این جمله ی قشنگ جی پی وسوانی افتادم:"رفتار دیگران را قضاوت نکنیم نیاز آنان را در یابیم"
اِی به چشم!

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 0:40 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 19 اردیبهشت1386

کمی سفرنامه

۱.دوستانی بهتر از آب روان:چه اونایی که چهار پنج سالی میشه که میشناسمشون چه اونایی که یک هفته است که میشناسمشون/*نقاط عطف مسافرت من
۲.تهران:شلوغ مثل همیشه ،بی نظم تر از قبل،خنک تر از قبل
۳.مردم تهران:*اخموتر از قبل ،کم خوش تیپ تر از قبل، مهربان تر از قبل
۴.نمایشگاه کتاب:بد
۵.دانشگاه علامه:*چادری تر ازقبل!!!
پ.ن:
۱.*:هیچ کتاب و نوشته ای تو عمرم نتونسته به اندازه ی یک تعامل رو در رو /هر چند کوتاه/ در من تاثیرگذار باشه/تو این یک هفته، چندین هفته جلو افتادم. شکرخدا .
۲.*در مقایسه با مردم اردبیل ،مردم تهران اخموتر به نظر می رسیدن
۳.از نکات جالب توجه دانشگاه علامه طباطبایی ،افزایش دختران چادری با مانتو و روسری های رنگی بود/رنگهای شاد دخترانه ،همون رنگهایی که بدون چادر ،رنگهای جلف نامیده میشوند!/. از ترکیب رنگها خوشم اومد.احساس کردم این طرز پوشش خطاب به عرف و فرهنگ و سیاست فعلی ایران ،این شعارو میداد:"اگر جنبه ی پذیرش رنگین بودن منو ندارید،باشه چشم! ولی من نمیتونم منکر روحیات دخترانه ام باشم."

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 0:40 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 13 اردیبهشت1386

نمایشگاه کتاب امسال:

نمایشگاه ساندویچ و سیب زمینی سرخ کرده + دو سه تا کتاب فروشی!!
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 21:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 11 اردیبهشت1386

از تو جز تو نخواهم

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 1:24 |  لینک ثابت  

یکشنبه 9 اردیبهشت1386

این روزهای پت و متی!

دیدید بعضی وقتا که آدم مساله ای تو زندگیش نداره،از ساده ترین و معمول ترین اتفاقات دور و ورش واسه خودش مساله میسازه! معمولا اونایی که زیادی ادعای عقلانیتشون میشه با شدت بیشتری اینطوری میشن./ بنده در این لحظه شدیدا احساس "پت و متی بودن" میکنم

این روزهای پت و متی!

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 23:14 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 6 اردیبهشت1386

کمی تا قسمتی مزه مزه اش کرده ام

کامل بودن به نظر من یعنی آغشته شدن به طبیعت در عین مالکیت بر آن:تجربه کردنِ غم خالص،خوشحالی خالص،دوست داشتن خالص ،خشم خالص،ترس خالص ،نفرت خالص، با مدیریتِ موجودیت ارزشمندی به اسم "من".
تا دلتون بخواد: غم و ترس خالص رو تجربه کردم تو زندگی کوتاهم.خوشحالی خالص هم اِی ی ی!! ولی: دوست داشتن و خشم خالص رو تقریبا هیچ وقت نشده تجربه کنم .مخصوصا خشم خالص! و : آخ که چقدر دلم میخواد یه بار سر یه موضوع خشم آوری ،چنان عربده ای بکشم چنان عربده ای بکشم که چهار ستونِ وجودِ نحیفِ صبور رنج کشیده ام دلش اساسی خنک بشه!!/تو مایه های همون احساس خوبی که بعدِ یه عطسه جانانه با صدای بلند، به آدم دست میده!/
ولی :شکر خدا تو عمرم از کسی اساسی متنفر نبود ه ام.به جای خود آدمها از دورویی و نیش و کنایه ی آدمها متنفر بوده ام خالص و اساسی.
ایکاش: نعمت دوست داشتن خالص هم نصیب من بشه اساسی.
یه چیز دیگه:منظور من از "خالص بودن" ، القاء سختگیری کمال گرایانه و اینا نیست به هیچ وجه! منظورم اینه که مثلا:ترس ادای خشم رو در نیاره ،یا تنفر ادای دوست داشتن ،یا غم ادای خشم ،یا ترس ادای دوست داشتن،یا تنفر ادای خشم و...بلکه:هر حسی سر جای خودش و به موقع خودش .به همین سادگی به همین سختی.

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 22:11 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 5 اردیبهشت1386

فرضیه مرضیه های آزمون نشده من /آسیب شناسی فرهنگی

۱.در یک فرهنگ سالم از نظر روانی ،نحوه ی لباس پوشیدن بیشتر به "نگرش" افراد بستگی داره تا "اعتقاد" افراد و نگرشها در برابر تغییر شرایط ،انعطاف پذیرتر از اعتقادات هستند.
۲.در یک فرهنگ سالم از نظر روانی:"پوشش به عنوان مانعی در برابر تجاوز دیگران به حریم خصوصی " یک نوع نگرش عمومی و کلی تلقی میشه ولی این خود فرد هست که در چهارچوب این نگرش کلی، حریم خصوصی خودشو تعریف میکنه و با انتخاب نوع خاصی از پوشش، تعیین میکنه که تا کجا ممکنه احساس کنه به حریمش داره تجاوز میشه.
مثلادر مورد خانم های ایرانی /که این روزها مساله ی روز شده واسه خودش/،یک فرد ممکنه با چادر و روبند و نقاب  "احساس حفظ حریم خصوصی" کنه و یک فرد دیگه با بلوز شلوار و دامن و .../تفاوتهای فردی/

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 21:43 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 5 اردیبهشت1386

من که خوشم اومد!

بوفه ی مردمی دانشگاه پیام نور اردبیل:

المیرا خانوم گل در حال ریختن چای برای من وخودش!                                             

 چایی هاش آی می چسبه!                       

                                       

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 20:45 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 3 اردیبهشت1386

گفته باشم

این عنوان "دوستان " که به پیوندهای وبلاگم دادم ،به هیچ وجه "تعارف ایرانی" و اینا نیست.من واقعا با نوشته های این دوستان ،احساس دوستانه بودن میکنم.چه اونایی که دیدمشون چه اونایی که ندیدمشون/ و شایدم هیچ وقت نتونم ببینمشون/.                                        

 بفرمایید سیب گاز بزنید!  

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 0:23 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 2 اردیبهشت1386

خوابگاه و خاطره

ترم یکِ دوره کارشناسی ،من تو یک اتاق ۸ نفره بودم که هر نفر از این ۸ ترم یکی ،از نظر گرایشهای مذهبی و سیاسی و سبک زندگی به نحوی با هم متفاوت بودند.تنها تفاهم ما این بود که عادت کرده بودیم مباحث مطرح شده در کلاس رو بکشونیم به خوابگاه و هر شب تا نصف شب در موردش بحث کنیم/به شیوه ی کاملا متفاوت از کلاس/.یه بار پیرو مباحث استاد کلیات فلسفه، در باره ی اعتماد به نفس،ما هم بحثی رو با این عنوان راه انداختیم.یکی از بچه ها /مریم/با اعتماد به نفس کامل گفت: من حاضرم به همون شیوه   که استاد گفت ثابت کنم اعتماد به نفسم بالاست و از ما خواست تا "یک کار تقریبا غیر متعارف" ازش بخواهیم تا انجام بده !ما هم با بدجنسی تمام ازش خواستیم:لباس محلی یکی از بچه ها/گلی/ رو که لباس منطقه  بلوچستان بود،/لباسی فوق العاده زیبا و لی تقریبا "نا متعارف" برای یک دختر تنها و درجایی مثل میدان ولی عصر تهران /،بپوشه و... 
این لباس، شامل یک پیراهن میشد تا زیر زانو /به رنگ بنفش/ که به سبک منطقه بلوچستان گلدوزی شده بود، یک شلوار گشاد بنفش که پایینش گلدوزی شده بود و یک شال حریر نگین کاری شده.یک لباس فوق العاده زیبا .
از اونجایی که گلی ما ،کفش مخصوص لباسشو نیاورده بود ، برای معتبر شدن آزمون مون،ازمریم خواست تا دمپایی حمام یکی از بچه ها رو که به رنگ بنفش بود ،پاش کنه /بدون جوراب/(!!)
بعد هم ازمریم خواستیم با این پوشش ،تو شلوغی عصر تهران،از بلوار کشاورز تا میدون ولی عصر و از میدون ولی عصر تا سر زرتشت رو با کمال اعتماد به نفس مذکور، پیاده روی کنه! 
مریم که قیافش به اروپایی جماعت بیشتر میخورد و با لباس محلی ایرانی،شمایل متفاوتی پیدا کرده بود،همه ی مسیر مذکور رو با اعتماد به نفس کامل طی کرد /در جلوی انظار خیره ی یه عالمه مردم/.ما هم به عنوان شاهدین ماجرا و بیشتر از روی کنجکاوی/بدجنسی/ و مشاهده عکس العمل دیگران ، با رعایت فاصله مناسب از مریم ،پشت سرش پیاده روی کردیم !

مریم معتمد به نفس ،الان دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه شهید بهشتی هست.
دلم براش تنگ شد! 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 0:10 |  لینک ثابت   •