ستاره صبح
پنجشنبه 31 خرداد1386
دوستش دارم
تصمیم گرفته بودم دیگه اینجا ننویسم.یه جورایی دلم میخواست عوض شم.حتی یه جای دیگه یه وبلاگ دیگه زدم.یه دونه پست هم توش گذاشتم ولی یکی دو روز بعدش دلم واسه اینجا تنگ شد .اونجا حس می کردم دارم نقش بازی می کنم.نتونستم تحمل کنم.تصمیم گرفتم برگردم سر خونه زندگی قبلیم .و همونجوری باشم که بودم/هستم .با اندکی اصلاحات .
یه چیزی رو خوب فهمیدم. اینکه:"من حکیمه رو دوست دارم".با همه ی بدی ها و خوبی هاش.
یه چیزی رو خوب فهمیدم. اینکه:"من حکیمه رو دوست دارم".با همه ی بدی ها و خوبی هاش.
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 22:58 | لینک ثابت
•
سه شنبه 29 خرداد1386
زندگی زیباست حتی در شبهای امتحان هم!
وقتی قرار باشه ده نه ساعت دیگه ، یک عدد استاد هندی الاصل به زبان فارسی از آدم امتحان بگیره ،اونهم سوالات تستیِ صد رحمت به کنکور!،آدم سالم باید اضطراب داشته باشه اصولا.ولی خب این مبحث انگیزش و هیجان انقدر خوشمز ه است که آدم سالم هم یادش میره باید اضطراب داشته باشه!
مثلا:تمرکز بر روی خود هدف ،فرایند دستیابی به هدف رو مختل میکنه،اما تمرکز بر روی نحوه ی دستیابی به هدف است که فرد رو به هدف نزدیک میکنه.در واقع تمرکز فکر بر روی یک برنامه ریزی صحیح ، انگیزه ی فرد رو میبره بالا و بر عکس مشغول کردن فکر به خود هدف ،انگیزه ی فرد رو میاره پایین.فکر کردن به خود هدف فقط میتونه طی یک برنامه ریزی صحیح ،تقویت کننده باشه.
مثلا:تمرکز بر روی خود هدف ،فرایند دستیابی به هدف رو مختل میکنه،اما تمرکز بر روی نحوه ی دستیابی به هدف است که فرد رو به هدف نزدیک میکنه.در واقع تمرکز فکر بر روی یک برنامه ریزی صحیح ، انگیزه ی فرد رو میبره بالا و بر عکس مشغول کردن فکر به خود هدف ،انگیزه ی فرد رو میاره پایین.فکر کردن به خود هدف فقط میتونه طی یک برنامه ریزی صحیح ،تقویت کننده باشه.
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 23:54 | لینک ثابت
•
دوشنبه 28 خرداد1386
....
این روزها، مزه ی گس خرمالو رو میده.نا آشناست این مزه!اصلا نمیتونم بدونم چی به چیه!بدم میاد از این مزه!از همه بدتر اینکه نمیدونم چطور شد که اینطور شد!..دلم یه سفر میخواد.یه سفر سوریه.
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 23:16 | لینک ثابت
•
شنبه 26 خرداد1386
حافظ میگوید:
به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
به بوی گل نفسی همدم صبا می باش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسامیباش
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
بنوش و منتظر رحمت خدا میباش
گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی
بیا و همدم جام جهان نمامیباش
چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان
توهمچو بادبهاری گره گشا میباش
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ
ولی معاشر رندان پارسا میباش
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 23:34 | لینک ثابت
•
جمعه 25 خرداد1386
نظریه های یادگیری/ بی .آر. هرگنهان
"یادگیری در گامهای منظم بسیار کوچک رخ میدهد نه در پرش های بزرگ."ادوارد لی ثرندایک میگوید.الحق و الانصاف که راست میگوید:)
در ضمن خراب کردن ماوس و استفاده از کلیدهای کیبورد به جای اون ،یه روش "انزجاردرمانی " یا" شرطی سازی بیزاری آور " میتونه باشه واسه معتادین به اینترنت:)) :حکیمه میگوید.
در ضمن خراب کردن ماوس و استفاده از کلیدهای کیبورد به جای اون ،یه روش "انزجاردرمانی " یا" شرطی سازی بیزاری آور " میتونه باشه واسه معتادین به اینترنت:)) :حکیمه میگوید.
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 17:10 | لینک ثابت
•
پنجشنبه 24 خرداد1386
...
نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد در حالی که دلم میخواد بنویسم از خیلی چیزها!آهان!یه چیزی همین الان اومد تو ذهنم:
عشق شاید یعنی...!!یادم رفت چی میخواستم بگم!اصلا بیخیال!
عشق شاید یعنی...!!یادم رفت چی میخواستم بگم!اصلا بیخیال!
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 1:47 | لینک ثابت
•
شنبه 19 خرداد1386
!OK
"مهم نیست که چقدر وقت داری مهم اینه که چطور از وقتت استفاده میکنی"
یادم نیست این جمله از کیه ،ولی دل خوش کنک خوبی میتونه باشه برای تنبل جماعتی که این روزها به طور اتفاقی فهمیده اند که امتحان هم دارند گویا!
یادم نیست این جمله از کیه ،ولی دل خوش کنک خوبی میتونه باشه برای تنبل جماعتی که این روزها به طور اتفاقی فهمیده اند که امتحان هم دارند گویا!
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 15:9 | لینک ثابت
•
یکشنبه 13 خرداد1386
...بدیع السماوات والارض
...هر روز ،روز نویی ست:خورشید و نسیم صبحگاهی و هوا و زمین ،هر روز نو است و جدید و منحصر به فرد.زندگی واقعا زیباست اگر نو به نو بشویم.
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 12:3 | لینک ثابت
•
چهارشنبه 9 خرداد1386
آرام آرام ،دست در دست خدا
همیشه برام سوال بوده:"تا کجا من ؟تا کجا خدا/تقدیر،نظم هستی،زمان/؟
به یه جوابهای هم رسیدم:"تا جایی که توانایی و عقلم اجازه میده ،بدون ترس ،میرم جلو.با پُر رویی تمام."
یه جاهایی هم به طور غریزی،/یه نوع تلفیق عقل و احساس/ ته دلم حس میکنم باید هماهنگ بشم با زمان.این میل به هماهنگی به من یه نوع آرامش آمیخته با "اعتماد به نتیجه"، میده./توکل/.ولی خب باید با هوشیاری تمام ،حد و حدود این هماهنگی رو نگه دارم.هر چند ناظم مهربانِ نظم هستی، حتی در صورت کوتاهی من، نظام هستی رو طوری رقم میزنه که "ختم به خیر" بشه آخرش.فقط یه کم مسیرم ممکنه طولانی تر و سخت تر بشه.
به یه جوابهای هم رسیدم:"تا جایی که توانایی و عقلم اجازه میده ،بدون ترس ،میرم جلو.با پُر رویی تمام."
یه جاهایی هم به طور غریزی،/یه نوع تلفیق عقل و احساس/ ته دلم حس میکنم باید هماهنگ بشم با زمان.این میل به هماهنگی به من یه نوع آرامش آمیخته با "اعتماد به نتیجه"، میده./توکل/.ولی خب باید با هوشیاری تمام ،حد و حدود این هماهنگی رو نگه دارم.هر چند ناظم مهربانِ نظم هستی، حتی در صورت کوتاهی من، نظام هستی رو طوری رقم میزنه که "ختم به خیر" بشه آخرش.فقط یه کم مسیرم ممکنه طولانی تر و سخت تر بشه.
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 16:5 | لینک ثابت
•
سه شنبه 8 خرداد1386
فرا منطق...
احتیاج شدید دارم به اینکه یه مدت خودمو بسپرم دست زمان.
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 15:7 | لینک ثابت
•
دوشنبه 7 خرداد1386
وقتی آن حقوق نصف و نیمه ی من نصف میشود!!
"خدا میدونه چقدر ته دلم، احترام قائل ام" برای اون آقای محترمی که وقتی تو تاکسی میشینه کنارم ،پاهاشو جمع میکنه و میشینه و "خدا میدونه چقدر ته دلم، فحش نثار اون آقای بیشعوری میکنم" که بعد از تذکر مودبانه ی من ، با کمال خریّت،نه تنها به اعتراض من محل نمیذاره بلکه عرصه رو به مراتب تنگ تر میکنه!هر چند با منطق بی منطق کتک مخالفم به شدت،ولی بعضی جاها مجبورم هوس کنم که ...!!
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 22:29 | لینک ثابت
•
یکشنبه 6 خرداد1386
از چه کسانی ،از چه چیزهایی بیشترین تاثیر را پذیرفته ام؟
البته کسی از من دعوت نکرده بنویسم ولی ،من هم مثل علف هرزه،خودم از خودم دعوت میکنم:
بسم الله...
مادرم: زن بزرگ شده ی روستایی در دامنه ی سبلان ، با یک ذهن مدرن :
تاثیر مثبت:بزرگترین ارثیه مادرم به من،شهد شیرین معنویتی بود که در کام دل و ذهن من ریخت/معنویتی که زندگی اش کرده بود/ ،مهربانی.
تاثیر منفی:یک دندگی و عجول بودن
پدرم:جوانمردِ پیر
تاثیر مثبت:عزت نفس و سر خم نکردن پیش هیچ احد الناسی به هیچ قیمتی ،هر که میخواهد باشد. غیرت/دخترها هم میتوانند غیور باشند
/، عشقولانه بودن.
تاثیر منفی:زودرنجی
طبیعت:آن سالها که سرعین بافت نسبتا روستایی داشت سبک زندگی ما هم نسبتاروستایی بود:با کمال افتخار تجربه ی نسبتا چوپانی هم داشته ام.
تنها خواهرم/دخترم،عروسک دوران کودکی ام،همبازی ام،همدم ام: مسئول نگهداری و کم و بیش تربیتش بوده ام.
روزگار نا زَن (فمینیستی نا مرد) اما دوست داشتنی:بزرگترین محرک،سرسخت ترین هماورد :یک زمانی بدجور به زانو در آوردمش.
درس و مدرسه :در یک کلام همه چیز من از دبستان تا دبیرستان ،"ده یازده سال زندگی با عشق".
تهران: دانشگاه ،بینشگاه،فرصتی برای محک زدن حکیمه .
دکتر علی شریعتی:مرجع تقلید من :اسلام شناسی و کویرش را قبلا در لابه لای کتابهای برادرم دیده بودم ،ولی برای اولین بار در سردرگمی های ترم یک،در کتابخانه خوابگاه ،هبوط در کویرش را خواندم.بدجور غیرت ارث پدری ام را به جوش آورد...
تهمینه رستاخیز :هم اتاقی دانشمندِ شکاکِ اخلاق مدار من ،ترم سه دانشگاه:من و تهمینه دو قطب مخالف هم از نظر اعتقادی:تهمینه آتش شک را به وجودم انداخت بدجور...هنوز هم که هنوز است من عاشق این دخترم.
دکتر رضا قریب:یک فیلسوف به تمام معنا ولی کم و بیش متعصب:تکمیل کننده ی پروژه ی تهمینه .
محمد جواد اکبرین:تنها روحانی ای که قبولش دارم،یک روحانی باسواد:شخصیت مؤمنش و مخلصش بیشتر از پاسخ های عالمانه اش به سوالاتم،معنویتِ ارث مادری ام را تکان داد که "حتما چیزی هست" .
محمدرضا کوشش: یک دوست خوب ،یک معلم خوب،یک الگوی خوب برای عملی کردن اندیشه.
همایش آموزه های مولانا برای انسان معاصر: دو ماه کار و زندگی با یک عالمآدم خوب ،دیدار با بزرگانِ عرفان و ادبیات ایران.
دکتر عبدالکریم سروش: آبی بر آتش ایدئو لوژی، زندگانی کردن دین،اعتدال،آشنایی با مثنوی و نهج البلاغه.
زیگموند فروید علیه الرحمة :رو راست بودن با خودم،اندک سواد روانشناسی ام را مدیون اویم.
فرنگیس :هم اتاقی سال آخر دانشگاهم:یک انسان به تمام معنا، حکمت فرنگیس ،فلسفه ی حکیمه را مشکوک کرد....دوستش دارم با تمام وجودم.
روزگار به مراتب نازَن تر از قبل: طعم زهرمار تمامی شکهای فلسفی ام را عملا به من چشاند بدجور و همچنین طعم خوش پاسخ سوالاتم را.اینبار روزگار به زانو درنیامد ،من و روزگار هماهنگ شدیم.
کتاب زندگی عاقلانه اثر آلبرت اِلیس: روانشناس رویکرد منطقی ـ هیجانی و وبلاگ یه مرد امیدوار ، /یک پنجره ی مجازی امید/:تاثیر گذارترینها در روزهای تلخ روزگار .
المیرا فرخی و عیسی عظیمی دو عدد همشهری آگاهِ با صفا که آداپته شدن دوباره ی من با شرایط زندگی در سرعین را ،با حضور ارزشمندشان تسهیل کردند.
ندا ارشدی نیا : یک سنگ صبور فهمیده طی یکسال گذشته،در حضورش احساس آرامش میکنم.
بسم الله...
مادرم: زن بزرگ شده ی روستایی در دامنه ی سبلان ، با یک ذهن مدرن :
تاثیر مثبت:بزرگترین ارثیه مادرم به من،شهد شیرین معنویتی بود که در کام دل و ذهن من ریخت/معنویتی که زندگی اش کرده بود/ ،مهربانی.
تاثیر منفی:یک دندگی و عجول بودن
پدرم:جوانمردِ پیر
تاثیر مثبت:عزت نفس و سر خم نکردن پیش هیچ احد الناسی به هیچ قیمتی ،هر که میخواهد باشد. غیرت/دخترها هم میتوانند غیور باشند
تاثیر منفی:زودرنجی
طبیعت:آن سالها که سرعین بافت نسبتا روستایی داشت سبک زندگی ما هم نسبتاروستایی بود:با کمال افتخار تجربه ی نسبتا چوپانی هم داشته ام.
تنها خواهرم/دخترم،عروسک دوران کودکی ام،همبازی ام،همدم ام: مسئول نگهداری و کم و بیش تربیتش بوده ام.
روزگار نا زَن (فمینیستی نا مرد) اما دوست داشتنی:بزرگترین محرک،سرسخت ترین هماورد :یک زمانی بدجور به زانو در آوردمش.
درس و مدرسه :در یک کلام همه چیز من از دبستان تا دبیرستان ،"ده یازده سال زندگی با عشق".
تهران: دانشگاه ،بینشگاه،فرصتی برای محک زدن حکیمه .
دکتر علی شریعتی:مرجع تقلید من :اسلام شناسی و کویرش را قبلا در لابه لای کتابهای برادرم دیده بودم ،ولی برای اولین بار در سردرگمی های ترم یک،در کتابخانه خوابگاه ،هبوط در کویرش را خواندم.بدجور غیرت ارث پدری ام را به جوش آورد...
تهمینه رستاخیز :هم اتاقی دانشمندِ شکاکِ اخلاق مدار من ،ترم سه دانشگاه:من و تهمینه دو قطب مخالف هم از نظر اعتقادی:تهمینه آتش شک را به وجودم انداخت بدجور...هنوز هم که هنوز است من عاشق این دخترم.
دکتر رضا قریب:یک فیلسوف به تمام معنا ولی کم و بیش متعصب:تکمیل کننده ی پروژه ی تهمینه .
محمد جواد اکبرین:تنها روحانی ای که قبولش دارم،یک روحانی باسواد:شخصیت مؤمنش و مخلصش بیشتر از پاسخ های عالمانه اش به سوالاتم،معنویتِ ارث مادری ام را تکان داد که "حتما چیزی هست" .
محمدرضا کوشش: یک دوست خوب ،یک معلم خوب،یک الگوی خوب برای عملی کردن اندیشه.
همایش آموزه های مولانا برای انسان معاصر: دو ماه کار و زندگی با یک عالمآدم خوب ،دیدار با بزرگانِ عرفان و ادبیات ایران.
دکتر عبدالکریم سروش: آبی بر آتش ایدئو لوژی، زندگانی کردن دین،اعتدال،آشنایی با مثنوی و نهج البلاغه.
زیگموند فروید علیه الرحمة :رو راست بودن با خودم،اندک سواد روانشناسی ام را مدیون اویم.
فرنگیس :هم اتاقی سال آخر دانشگاهم:یک انسان به تمام معنا، حکمت فرنگیس ،فلسفه ی حکیمه را مشکوک کرد....دوستش دارم با تمام وجودم.
روزگار به مراتب نازَن تر از قبل: طعم زهرمار تمامی شکهای فلسفی ام را عملا به من چشاند بدجور و همچنین طعم خوش پاسخ سوالاتم را.اینبار روزگار به زانو درنیامد ،من و روزگار هماهنگ شدیم.
کتاب زندگی عاقلانه اثر آلبرت اِلیس: روانشناس رویکرد منطقی ـ هیجانی و وبلاگ یه مرد امیدوار ، /یک پنجره ی مجازی امید/:تاثیر گذارترینها در روزهای تلخ روزگار .
المیرا فرخی و عیسی عظیمی دو عدد همشهری آگاهِ با صفا که آداپته شدن دوباره ی من با شرایط زندگی در سرعین را ،با حضور ارزشمندشان تسهیل کردند.
ندا ارشدی نیا : یک سنگ صبور فهمیده طی یکسال گذشته،در حضورش احساس آرامش میکنم.
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 1:44 | لینک ثابت
•
شنبه 5 خرداد1386
هویجوری!
چند روز میشه شروع کردم به خوندن کتاب وار آرشیو وبلاگهایی که دوست دارم. مطالعه کتاب مجازی خیلی بیشتر از مطالعه کتاب کاغذی لذت بخشه.خسته کننده هم نیست.اصلا یه مزه ی دیگه داره.امتحان کنید.
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 18:36 | لینک ثابت
•
جمعه 4 خرداد1386
حرف حساب
"ترس با ناامیدی همراه است و شرم با محرومیت".امام علی علیه السلام
پ.ن :البته من اینو از رادیو جوان شنیدم ،خودم جایی نخوندم.
پ.ن :البته من اینو از رادیو جوان شنیدم ،خودم جایی نخوندم.
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 22:26 | لینک ثابت
•
پنجشنبه 3 خرداد1386
واژگانِ منحرف
کارگاه آموزشی اصول پایه در تشکیل خانواده ،آمفی تئاتر دانشکده ی ادبیات دانشگاه محقق اردبیلی :
دانشجو:یکی از دلایل ازدواج ، ارضای میل جنسی است.
دکتر "ق":بله همون طور که ایشون فرمودن، هوس یکی از دلایل ازدواج است.
دانشجو:هوس نه دکتر "ق"! میل جنسی!
دانشجو:یکی از دلایل ازدواج ، ارضای میل جنسی است.
دکتر "ق":بله همون طور که ایشون فرمودن، هوس یکی از دلایل ازدواج است.
دانشجو:هوس نه دکتر "ق"! میل جنسی!
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 22:53 | لینک ثابت
•
پنجشنبه 3 خرداد1386
این چند روز...
یه اتفاقایی افتاد،یه سری چیزها یاد گرفتم،یه کم دیگه آدم شدم،یه کم دیگه مسیرم روشن شد، یه کم دیگه روپای خودم وایستادم،یه کم دیگه فهمیدم از هیچ کس نباید انتظار داشت،یه کم دیگه قدر خودمو بهتر دونستم،یه کم دیگه زندگی رو راحت گرفتم.یه کم دیگه پُر شدم از زندگی.یه کم دیگه یاد گرفتم زندگی رو باید از "ممکن ترین جای ممکن" گرفت و زندگی کرد. یه کم دیگه یادم افتاد که بنده باید حداکثر تا خرداد سال ۸۷، از پایان نامه ام دفاع کرده باشم انشاءالله.یه کم دیگه با خودم رو راست شدم.
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 2:2 | لینک ثابت
•
