ستاره صبح
چهارشنبه 21 شهریور1386
وقتی خدا ناز بنده اش را میکشد
یک زمانی من از لابه لای فلسفه و پرسش، نازت را میکشیدم
حالا این تو هستی که...!
به خاطر گوشمالی هایی که حقم نبود ،متهمت نمیکنم
به من چشانده ای حکمت تو حرف ندارد
آنقدرها هم احمق نیستم که بتوانم انکارت کنم
فقط شاکی ام
در واقع این دلم شاکی است نه خودم
راضی نمیشود
مثل یک دختر بچه نازک نارنجی باهوش مغرور
که پدر را میبخشد ولی سیلی پدر را نه
...
دلم را بدست آور
...
بنده عابد و زاهد و عارف زیاد دیده بودی
ولی بنده طلبکار ،نه!
طلبکاری من نه از جنس کفر است و نه تکبر
از جنس دل و حس است
ازجنس درد است
همان دل و حسی که تکبر سجده اش نکرد و رانده ی درگاه تو شد
پی نوشت:سطر پنجم این شعر ،تجربه شخصی خودم هست و خدای نکرده قصد جسارت به مرام و مسلک خاصی را نداشتم.آوردن پی نوشت برای شعر ،فعلی بس شیت(بی مزه)میباشد ولی به خاطر گل روی دوستان این شیت بودن را به جان میخرم.
حالا این تو هستی که...!
به خاطر گوشمالی هایی که حقم نبود ،متهمت نمیکنم
به من چشانده ای حکمت تو حرف ندارد
آنقدرها هم احمق نیستم که بتوانم انکارت کنم
فقط شاکی ام
در واقع این دلم شاکی است نه خودم
راضی نمیشود
مثل یک دختر بچه نازک نارنجی باهوش مغرور
که پدر را میبخشد ولی سیلی پدر را نه
...
دلم را بدست آور
...
بنده عابد و زاهد و عارف زیاد دیده بودی
ولی بنده طلبکار ،نه!
طلبکاری من نه از جنس کفر است و نه تکبر
از جنس دل و حس است
ازجنس درد است
همان دل و حسی که تکبر سجده اش نکرد و رانده ی درگاه تو شد
پی نوشت:سطر پنجم این شعر ،تجربه شخصی خودم هست و خدای نکرده قصد جسارت به مرام و مسلک خاصی را نداشتم.آوردن پی نوشت برای شعر ،فعلی بس شیت(بی مزه)میباشد ولی به خاطر گل روی دوستان این شیت بودن را به جان میخرم.
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 22:41 | لینک ثابت
•
پنجشنبه 15 شهریور1386
آرامشی که زنده ها از من میگیرند مرده ها به من باز میگردانند
از پنج شش سال پیش عادتم شده که شبهای جمعه سر خاک بروم. از همان موقع هم مطمئن بوده ام فاتحه خواندن های من هیچ دردی از آن بیچاره ها و باچاره ها دوا نمیکند. تنها چیزی که هر شب جمعه مرا به این تنها مکانی که حقیقت دارد میکشاند، آرامشی است که نشستن بر سر قبر ها به من میدهد.
وقتی خیلی غمگین هستم،آخر و عاقبت خودم و غم هایم را از نزدیک میبینم و ...
وقتی خنثی هستم ،قریب الوقوع بودن مرگ،از یک طرف پروسه زندگی در لحظه را برایم یاد آوری میکند و از طرف دیگر تنگ بودن وقت برای رسیدن به خواسته هایم را .
وقتی هم در حال زندگی و فعالیت در جهت خواسته هایم هستم یا برای کسی مفید واقع شده ام ،ترسم از مردن میریزد/کم و بیش/.چون فقط آن زمان است که از ادامه ی خودم در جهان هستی ، پس از مرگم،کم و بیش مطمئنم.
از کل فاتحه هم، صراط الذین انعمت علیهم اش را از ته دل میخوانم.چون بیشتر به نفعم است
.
وقتی خیلی غمگین هستم،آخر و عاقبت خودم و غم هایم را از نزدیک میبینم و ...
وقتی خنثی هستم ،قریب الوقوع بودن مرگ،از یک طرف پروسه زندگی در لحظه را برایم یاد آوری میکند و از طرف دیگر تنگ بودن وقت برای رسیدن به خواسته هایم را .
وقتی هم در حال زندگی و فعالیت در جهت خواسته هایم هستم یا برای کسی مفید واقع شده ام ،ترسم از مردن میریزد/کم و بیش/.چون فقط آن زمان است که از ادامه ی خودم در جهان هستی ، پس از مرگم،کم و بیش مطمئنم.
از کل فاتحه هم، صراط الذین انعمت علیهم اش را از ته دل میخوانم.چون بیشتر به نفعم است
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 21:5 | لینک ثابت
•
چهارشنبه 7 شهریور1386
جاالحق و ذهق الباطل...
ذهن و دل دیر باورم هنوز نتوانسته است اعتقاد به یک منجی بیرونی را در خود هضم کند!/قانع نشده است/.اما منجی درونم را تا حد ایمان، باور دارد/منجی من در درون من است/... و مفهوم "انتظار" به این دل و ذهن دیرباور ،یک خوش بینی معقول/حکیمانه/ میدهد...یادروز انتظار مبارک.

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 0:46 | لینک ثابت
•
سه شنبه 6 شهریور1386
خود آگاهی مهم ترین گام به سوی سلامت
فکر کنم مزه خود آگاهی بهترین مزه دنیا باشد...چیزی مثل مزه طبیعی عسل طبیعی سبلان خودمان...
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور
در 0:15 | لینک ثابت
•
