تبليغاتX
ستاره صبح

چهارشنبه 23 آبان1386

...

خیلی زور داره/مزه هم داره البته/ که:کوزه سفالی آماده و ارثی هویت و مذهب و...و وجودتو /نسبتا داوطلبانه /بزنی به سنگ دیرپسندی و نارضایتی و دلیل خواهی... و یه مدت نسبتا مدیدی بری دنبال  دلایل دلپسند و آخر سر به این نتیجه برسی که همه چیه همه چی همین نزدیکیا بوده و هست... حس میکنم زندگی و هویت و مذهب ساده ای که فندانسیون پیچیده و محکم و مبتنی بر دلیل و تجربه داره، خیلی کیف داشته باشه ...

تساهل:"وای که چقدر این واژه به من آرامش میده!"

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 23:58 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 16 آبان1386

بیخیال تواضع ایرانی!

 ...میدونم حمل بر خودستاییه ولی خب من آدم بزرگی هستم

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 20:43 |  لینک ثابت   • 

شنبه 5 آبان1386

جهنم آری، حسرت نه!

برای دومین بار در این یک ماه خطر مرگ درست از بیخ گوشم گذشت...هر چند اگر نشانه گیریش هم درست میبود /خدای نکرده/ انقدرها پس انداز داشتم که از پس یاد و نام نیک  این دنیا و حساب کتاب گیر سه پیچ اون دنیا بر بیام /با تبصره/ ، فقط نمیدونم خدا چه چیزی در او دنیا میتونست به این موجود پرتوقع  بده تا جایگزین حسرتی باشه که جنهم وار ،داره میسوزونه بدجور ...مطمئنا هیچ چیز!... در قاموس خدای من فقط این دنیا، دنیای خواستن و بدست آوردنه.    

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 19:28 |  لینک ثابت   • 

جمعه 4 آبان1386

جامعه ازدواج زده ی من

در سرعین کوچک ما ،از قدیم الایام تا جدید الایام،پاییز فصل ازدواج بوده است.در فصل ازدواج ،تفکرات ازدواجی بیش از پیش قوت میگیرد/تقویت میشود ...همسرها انتخاب میشوند یا بهتر بگویم ،پسرها انتخاب همسر میکنند...دختر و پسر پس از عقد و طی جریان زندگی همدیگر را میشناسند...همون حکایت هندوانه سربسته: قرمز یا سفید؟ تلخ یا شیرین؟سفید یا گندیده ؟...عشق هم شانسی میشود!
و در مراسم عروسی این تقویت دوچندان میگردد...و نگاهها /فشارهای محیطی /بیشتر متوجه دختران مجرد میشود تا پسران مجرد ...در هر مراسم عروسی دست کم یک نفر پیدا میشود که با نیش و کنایه برای لحظاتی اوقاتت را تلخ کند..."چرا ازدواج نمیکنی؟"..." کی میخوای ازدواج کنی؟..." آخرش زن یه پروفسور پیر میشی ها" !..." خانم فلانی دعا میکنم بخت دختر تو هم باز بشه"(!!)... و گویندان این حرفها پیر و جوان ندارد.
و عدالت نیست که تو با وجود سن کمت انقدرها ظرفیتت را کش دهی که بتوانی دنیای ساده ی گویندان این حرفها را درک کنی و در بدترین شرایط ،بگذاری به حساب بدکارکردی/disfunction/ شناختی و تربیتی شان ،ولی آنها نتوانند  یک ذره ،حتی یک ذره دنیای تو را درک کرده و به آن احترام بگذارند.
...
هیچ کس در آن مراسم احتمال نمیدهد که نکند  در این مجلس پر  شور و حال و زرق و برق،دختر مجردی هم  باشد که بزرگترین دعا و آرزویش پوشیدن لباس سفید عروسی نباشد/آنهم نه از روی سردمزاجی بلکه  از روی سلامت و نشاط روح ،از روی یک نیاز برتر و بالاتر به اسم نیاز به فردیت یافتگی و یگانه بودن و انزجار از آویزان بودن و ادغام شدن در دیگری...
....
....

 

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 17:42 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 3 آبان1386

مرا به آرزویم نرسانده نمیران


این یکی به خیال خودش ایده آل / اون یکی به قول خودش رئال 
این یکی ترس از گناه/ اون یکی اضطراب نیاز  
این یکی سیاه سیاه/اون یکی سفید سفید
این یکی اسیر اسارت/اون یکی اسیر رهایی
...
سیاه سیاه یا سفید سفید
اینکه هنر نیست/دل آدم را میزند
انجماد با شل بودن
هیچ فرقی ندارد
هردو ترکیب نازیبایی است
هردو کار راحتی ا ست
... 
هیچ یک از این دو هم جنس من نیست/ نبود
...
آرزوی من این است؛
آراسته به فامهای زرد و قرمز و سبز و آبی و صورتی ...
با هر ترکیب رنگی که دلم بخواهد
هماهنگ با آهنگ هستی
عاری از حجاب تحمیلی تاریخ بشریت
آزاد
مستانه و آگاهانه
حرکات را به هم درآمیزم 
هنرمند و ظریف و مغرور برقصم
بدون ترس از گناه به خاطر روی ماه نیاز
با قاعده/فرمول
اما انتخابگر 
...
این هنر هم مثل هنرهای دیگر لابد کار سختی است

نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 0:12 |  لینک ثابت   •