تبليغاتX
ستاره صبح - عالمی دیگر بباید ساخت/منتها با همون آدم قبلی
یه زمانی شورش کردم علیه خودم. از همون ترم یک ورودم به دانشگاه.الان پنج سالی میشه با خودم صلح نشدم.موهای سرم سفید شد.ولی راضی ام.خیلی هم راضی ام."تو این پنج سال همه ی فرضیه های روانشناسی رو  زندگی کردم".قبل از اینکه بخونمشون.

ولی یه چیزی رو دارم بهش ایمان میارم کم کم،اینکه: من(هویتم )خیلی نزدیکتر و دم دست تر از اینا بوده.همیشه همونی بودم که بودم.یار در خانه و ما... ولی این گرد جهان گشتن باعث شده با یه عالمه شواهد و مدارک حمایت کننده ی محکم،آگاهانه و خالصانه بیام سراغ همون خود قبلی ام.یه حسی مثل" اطمینان " داره میاد سراغم کم کَمک."و چه لذتی بالاتر از این".

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/باز جوید روزگار وصل خویش.

فقط حس میکنم یه چیزی کم دارم.هر چه قدر به اون حس اطمینان نزدیک میشم این احتیاج شدیدتر میشه.

...آنقدر دانم که چیزی هست و من گم کرده ام...

+ تاريخ دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 0:42 نويسنده حکیمه احمدپور |

__________________________________________ ____________________