ترم یکِ دوره کارشناسی ،من تو یک اتاق ۸ نفره بودم که هر نفر از این ۸ ترم یکی ،از نظر گرایشهای مذهبی و سیاسی و سبک زندگی به نحوی با هم متفاوت بودند.تنها تفاهم ما این بود که عادت کرده بودیم مباحث مطرح شده در کلاس رو بکشونیم به خوابگاه و هر شب تا نصف شب در موردش بحث کنیم/به شیوه ی کاملا متفاوت از کلاس/.یه بار پیرو مباحث استاد کلیات فلسفه، در باره ی اعتماد به نفس،ما هم بحثی رو با این عنوان راه انداختیم.یکی از بچه ها /مریم/با اعتماد به نفس کامل گفت: من حاضرم به همون شیوه که استاد گفت ثابت کنم اعتماد به نفسم بالاست و از ما خواست تا "یک کار تقریبا غیر متعارف" ازش بخواهیم تا انجام بده !ما هم با بدجنسی تمام ازش خواستیم:لباس محلی یکی از بچه ها/گلی/ رو که لباس منطقه بلوچستان بود،/لباسی فوق العاده زیبا و لی تقریبا "نا متعارف" برای یک دختر تنها و درجایی مثل میدان ولی عصر تهران /،بپوشه و... این لباس، شامل یک پیراهن میشد تا زیر زانو /به رنگ بنفش/ که به سبک منطقه بلوچستان گلدوزی شده بود، یک شلوار گشاد بنفش که پایینش گلدوزی شده بود و یک شال حریر نگین کاری شده.یک لباس فوق العاده زیبا . از اونجایی که گلی ما ،کفش مخصوص لباسشو نیاورده بود ، برای معتبر شدن آزمون مون،ازمریم خواست تا دمپایی حمام یکی از بچه ها رو که به رنگ بنفش بود ،پاش کنه /بدون جوراب/(!!) بعد هم ازمریم خواستیم با این پوشش ،تو شلوغی عصر تهران،از بلوار کشاورز تا میدون ولی عصر و از میدون ولی عصر تا سر زرتشت رو با کمال اعتماد به نفس مذکور، پیاده روی کنه! مریم که قیافش به اروپایی جماعت بیشتر میخورد و با لباس محلی ایرانی،شمایل متفاوتی پیدا کرده بود،همه ی مسیر مذکور رو با اعتماد به نفس کامل طی کرد /در جلوی انظار خیره ی یه عالمه مردم/.ما هم به عنوان شاهدین ماجرا و بیشتر از روی کنجکاوی/بدجنسی/ و مشاهده عکس العمل دیگران ، با رعایت فاصله مناسب از مریم ،پشت سرش پیاده روی کردیم !
مریم معتمد به نفس ،الان دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه شهید بهشتی هست. دلم براش تنگ شد!
+ تاريخ
یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 0:10
نويسنده حکیمه احمدپور
|