یک زمانی من از لابه لای فلسفه و پرسش، نازت را میکشیدم حالا این تو هستی که...! به خاطر گوشمالی هایی که حقم نبود ،متهمت نمیکنم به من چشانده ای حکمت تو حرف ندارد آنقدرها هم احمق نیستم که بتوانم انکارت کنم فقط شاکی ام در واقع این دلم شاکی است نه خودم راضی نمیشود مثل یک دختر بچه نازک نارنجی باهوش مغرور که پدر را میبخشد ولی سیلی پدر را نه ... دلم را بدست آور ... بنده عابد و زاهد و عارف زیاد دیده بودی ولی بنده طلبکار ،نه! طلبکاری من نه از جنس کفر است و نه تکبر از جنس دل و حس است ازجنس درد است همان دل و حسی که تکبر سجده اش نکرد و رانده ی درگاه تو شد
پی نوشت:سطر پنجم این شعر ،تجربه شخصی خودم هست و خدای نکرده قصد جسارت به مرام و مسلک خاصی را نداشتم.آوردن پی نوشت برای شعر ،فعلی بس شیت(بی مزه)میباشد ولی به خاطر گل روی دوستان این شیت بودن را به جان میخرم.
+ تاريخ
چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 22:41
نويسنده حکیمه احمدپور
|