تبليغاتX
ستاره صبح - دوستت دارم خدا

شنبه 3 فروردین1387

دوستت دارم خدا

 بافتم.تموم شد.ولی نه یه شالگردن یا کلاه یا دستکش یا پلیور کاموایی!یه شااال با نخ ظریف ابریشمی.با یه عالمه گلهای ریز ،از همه ی رنگهای ملایم.چقدر سخت طول کشید!!چهار سال،پنج سال،ده سال ...شونزده سال...انگشتهای دستم خسته است و خیلی خسته.ولی دلم هنوز سرزنده است و چشمهای خسته ام بی اعتنا به همه ی خواستنی های ظاهری زندگی.چرا که اون روزهای سالهای سختی که من شالمو میبافتم هیچ کدوم از این خواستنیها به داد من نرسیدند./نتونستن به دادم برسند،کم آوردند.../انتظاری هم نداشتم و چشمهای خسته ام بی اعتنا به همه ی خواستنیهای ظاهری زندگی و فقط دوخته به چشمان خدا...اینجوری خواستنیهای ظاهری زندگی رو بدون اینکه با من تنهای من آمیخته بشن واقعا میتونم دوست بدارم. دور از ضرورت و مصلحت با کمترین حد ترس از دست دادن.
به هیچ آرزویی چنگ نیانداخته ام
چون پروانه کف دستم آرام نشسته اند
آزادند برای پریدن    
نوشته شده توسط حکیمه احمدپور در 19:20 |  لینک ثابت   •