خیلی وقت بود چش کوزه گرو گرفته بود.میرفت ومیومد یکی نه چندان محکم میزد به بدنه نحیفش! شاید میخواست امتحانش کنه!ببینه که شکستگی داره یا نه!شایدم میخواست از قصد بشکندش!آخر سر اونو گرفت تو دستش وآروم انداختش زمین! نشکست ولی ترک ورداشت.با دستاش قسمتهای ترک خورده رو از هم جدا کرد آروم آروم!تا اینکه از کوزه چیزی نموند!! نشست پشت چرخ و یه تیکه گل ورداشت وشروع کرد به ساختن یه کوزه جدید !کوزه تاحدی نمیدونست چی به چیه!...دستان هنر مندکوزه گر تن مضطرب کوزه رو نوازش میداد!اماوقتی که کوزه گر دستاشو بهم میفشرد تا به کوزه شکل بده ،کوزه ترس ورش میداشت فکر میکرد الانه که این موجود بیرحم خفش کنه !!اما وقتی به صورت مهربون و چشمای سیاه پر از عشق کوزه گر نگاه میکرد همه چی یه جور دیگه میشد براش... بالاخره کوزه ساخته شد!اما مثل اینکه اینبارهمچین کوزه کوزه هم نبود ! یه چیزی تو مایه های صراحی بود یه جورایی!...اماسخت ترین مرحله مونده بود !کوره !...کوزه گر بدون اینکه دلش ذره ای بسوزه گذاشتش کوزه رو یا همون صراحی رو، تو کوره و درشو با قاطعیت تموم بست!!دو باره کوزه یا همون صراحی ترس ورش داشت ! وحشت کرد! اینبار هر چی دنبال صورت مهربون وچشمای سیاه پر از عشق کوزه گر گشت جز حرارت ودود و سیاهی چیزی ندید... آتیش گرفت !اشک ریخت! ضجه زد! جون به لب شد!... شک کرد !شک کرد ! شک کرد!شک کرد!شک کرد!شک کرد !شک کرد !!...اما نسوخت!... آتیش عشق بود!...کوزه گر در کوره رو وا کرد !صراحی چشش به صورت مهربون وچشمای سیاه پر از عشق کوزه گر افتاد وهمه چیو فراموش کرد تقریبا!...صراحی تشنه بود وخسته .می دونست بدون اینکه بخواد کوزه گر آب خنک و زلال میریزه توش تا حالش جا بیاد وخستگی وتشنگیش رفع بشه برای مدتی! ولی صراحی دیگه کوزه نبود!تازه از اون آتیشه یه جایی تو سینش یه کم مونده بود و همچنان میسوخت!آب خنک ممکن بود خاموشش کنه یا دست کم ،سردش کنه!دیگه به آب راضی نمیشد!...می ناب میخواستش!!
+ تاريخ
دوشنبه 15 خرداد1385
ساعت 23:10
نويسنده حکیمه احمدپور
|
__________________________________________ ____________________