تبليغاتX
ستاره صبح - اولین روز مدرسه با ترکه بیداد و ستم!
(۱۷ سال پیش )تو سرعین،از مهد کودک و آمادگی و اینجور سوسولبازیها! خبری نبود.بنابرین بنده و همگنان، همینجور"کاملا بی مقدمه "راهی مدرسه شدیم.و از اونجایی که نمیدونستیم اصولا مدرسه با کوچه پس کوچه فرق اساسی داره،مثل یه مشت موجود نا بهنجار، تمامی هنجارهای مدرسه ناظم سالارانه رو گذاشتیم زیر پا  و ناظم محترم (نرگس آزاد دل)که اسمش اصلا به اخلاقش نمیخورد،به جای اینکه بشینه و مارو هم بنشونه و باهامون گفتمان کنه،"کاملا بی مقدمه" یکی یکی همه مونو از جا بلند کرد و با خط کش چوبی ،یکی یدونه زد تو هر دو دستمون!قرمزی دستای کوچولوم ودرد اولین خط کش خوردنم ، هیچ وقت یادم نمیره!...همه بچه ها گریه شون گرفت.من هم به تقلید  از بچه های دیگه(البته اونموقع نمیدونستم تقلید چیه!) و به خاطر دردجسمی، زدم زیر گریه ولی چون همه کتک خورده بودن تنبیهه زیاد روم اثرات منفی روانی نذاشت!

ناظمه رفت معلمه اومد.(اشرف پُرتکان).بر خلاف اون یکی ،این یکی اسمش کاملا بهش میومد!بعدمعرفی خودش، "کاملا بی مقدمه" رفت سراغ درس!

در همین حین ،بغل دستی من(سمیه بذری)،از من خواست(دستور داد) که جامو با اون عوض کنم و بشینم وسط.منم که عمرا برم زیر حرف زور،گفتم من وسط نمیشینم.معلمه با خط کش زد روی میز!! من بهش گفتم تقصیر سمیه بود ولی اومد جلو و "بی مقدمه"دستای منو گرفت  ویکی یدونه با خط کش چوبیش ،زد تو هر دو دستم و رفت نشست سر جاش !...از ته دل زدم زیر گریه !...این دفه دیگه واقعا روم اثرات منفی روانی گذاشت و هنوزم که هنوزه از معلمه بدم میاد!!...شروع کرد به درس دادن .یه تصاویری بودن که اونموقع ما بهش میگفتیم لوحه.لو حه رو چسبوند به تخته سیاه و "بدون مقدمه" گفت :"کی  میاد پای تخته؟"دستشو ببره بالا.من گریه کنان دستمو بردم بالا و رفتم جلو.یه حس عجیب و غریبی داشتم که ازش لذت میبردم و ازش میترسیدم.بعدها فهمیدم "بهش میگن اعتماد به نفس"!...شروع کردم به خوندن تصویر(و همچنان گریه کنان)...دقیقا یادم نیست چی بود ولی همونی بود که :گربهه سگه رو میبینه و میره بالای درخت و...همشو درست خوندم واین برای ما که دو زبانه بودیم و فارسی حرف زدن واقعا سخت بود برامون،کار کاملا شاقی بود! ...لبخندی از رضایت زد معلمه و فقط همین!!و لی من هنوزم که هنوزه ازش بدم میاد!!

۳،۴ تا از بچه ها از همون روز اول مدرسه رو ول کردن !!و همین الانشم بیسوادن!!!!ولی من ادامه دادم ."شاگرد اول شدن واسم عادت شد" . ..ولی من هنوزم که هنوزه ازش بدم میاد!

 پ ن:بعد از اون ۱۷ سال ،امسال روز ثبت نام ،ازم تعهد گرفتن!پرسیدم چرا؟!گفتن:سازمان سنجش بهت ستاره داده و اینا! اما چون فقط یه عضو ساده بخش فرهنگی انجمن اسلامی دانشکده بودی و کاملا بیخطر و بی اثر بودی و قد و بال ریزه میزت چندان ترسناک نبود که ازش بترسیم (ولی ازش میترسیم)فقط یه دونه ستاره بهت میدیم!! منم قول دادم (متعهدشدم) بچه خوبی بشم و دیگه فکر نکنم!

ولی آخه مگه میشه "فرایند تفکر" رو مشاهده کرد؟!یه سوال" نورو سایکو سوسیو پالیتیک پاتولوژی " واسم پیش اومد!!

+ تاريخ شنبه 1 مهر1385ساعت 22:6 نويسنده حکیمه احمدپور |

__________________________________________ ____________________