_ _ _ _ _
بعد کلاسم عزممو جزم کردم که تا ۴ ساعت تمام بشینم پشت کامپیوتر و تا میتونم مطلب بگیرم و "هدفه" رو دیگه جدی جدی ،جدی بگیرم!
ولی امروز فهمیدم اینی که من میگیرم اصلا "جدی جدی" نیست!خیلی هم "شوخی شوخیه"!!
چون خواهرم که اولین روز دانشگاهش بود(یه دانشگاه دیگه) و هیچ دوستی هم نداشت ومن نباید اونروز تنهاش میذاشتم و اردبیل رو هم خوب نمیشناخت و من نباید اصلا تنهاش میذاشتم، چون کلاس داشتم تنهاش گذاشتم و سر ساعت ۱۲ با هاش قرارگذاشتم ولی نیومد سر قرار!پا شدم رفتم دانشگاه شون دنبالش ولی پیداش نکردم !همه جا رو دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم .به هوای اینکه ممکنه سر کلاس باشه ،برگشتم دانشگاه خودمون.
*نشستم پشت کامپیوتر تا "هدفه"رو، جدی جدی ،جدی بگیرم اما:
شوخی گرفتم:"نگران خواهرم شدن"اجازه تمرکز بهم نمیداد اصلا!
اگه "هدفه " برام جدی بود:باید میتونستم نگرانیمو بذارم کنار (موقتا)و به کارم برسم و سر فرصت ،دوباره برم دنبال خواهرم. ولی من با بی منطقی تمام ،حالمو بد کردم اساسی !!(اینو میشه نمونه ای از نگرانی هایی دونست که من در آینده در قبال خونواده خودم/بچچم ،همسرم / خواهم داشت )و با این حساب کار "هدفه"ساخته خواهد شد که!
*متوجه شدم پرینتر که تا دیروز کار میکرد ،کار نمیکنه!
شوخی گرفتم:دیگه بیخیال "هدفه" شدم(موقتا):باشه واسه بععد!
میتونستم جدی بگیرم:به آقای مسئول که حی و حاضر بود بگم تا درستش کنه.
پا شدم رفتم دانشگاه خواهرم،پیاده! (خیلی هم هم نزدیک نیست راهش)!
پیداش نکردم .
برگشتم دانشگاه خودمونو هم گشتم(محل قرارمون).
پیداش نکردم.
زنگ زدم خونه.(نگفتم که نیستش)
نبود.
شاید سر کلاس باشه.
*رفتم نشستم پشت کامپیوتر(نگرانیمو نگه داشتم واسه بععد).پرینتر درست بود.اینبار کانکت نمیشد!(تا همون چند لحظه پیش میشد).
جدی گرفتم:از مسئول کمک خواستم.درستش کرد.کانکت شدم.
*یه عالمه مطلب "توپ "پیدا کردم ولی برق رفت.
*بلا فاصله برق اومد .پاور رو زدم .کانکت شدم.از نو سرچ کردم.مطالبو انتخاب کردم .خواستم پرینت بگیرم.اشتباه کردم .صفحه اول و دوم رو هم افتاد.دوباره شروع کردم .برق دوباره رفت.
*بلا فاصله اومد.پاور.کانکت .سرچ.دوباره برق رفت .مسئول از همه خواست خاموش کنن برن تا بعععد.
*همه رفتن من ویه نفر دیگه موندیم.پاورو زدم.کانکت شدم.سرچ نکردم.برق رفت*یه نفر دیگه هم رفت ومن تنها موندم.
شوخی گرفتم:جو منو گرفت و من هم پا شدم رفتم.
اگه جدی میگرفتم:.حتی اگه مسئوله مودبانه بیرونم میکرد من نباید میرفتم.باید منتظر میموندم برق بلافاصله بیاد و تا بلا فاصله نرفته کارامو باید انجام میدادم.آخه "بلا فاصله هاش با هم فرق میکرد. بعضی بلافاصله هاش ،زیاد نبود. " فوقشcpu کامپیوتر میسوخت و"شایدم نمیسوخت".
پا شدم اومدم بیرون...نگو که طوفان شده بوده و کار کار خدا بوده! **ومن نصفه نیمه با تقدیر مقدر جنگ کرده بودم!!و میتونستم به جنگ (جدی گرفتن)ادامه بدم هم چنان !
***ولی بالاخره باید "تسلیم" میشدم چونکه "بالاخره طوفان برق رو قطع کرد" بلافاصله ای هم دیگه در کار نبود.
دوباره رفتم دنبال خواهرم.کلاسشو پیدا کردم.هم کلاسیهاش بودن ولی خودش نبود.کم مونده بود گریم بگیره از نگرانی.برگشتم دانشگاه .سر راه زنگ زدم خونه.یه جورایی بهشون بگم که...که :خواهرم گوشیو ورداشت!!!!!!نگو خانوم خودش تنهایی برگشته بوده خونه و بیخبر،گرفته بوده لالا کرده بوده راحت تو اتاقش!! وحتی یه زنگ ناقابل هم به من نزده بوده !
سر کلاسم دیر رسیدم .تا اذان نشستیم سر کلاس.
خدا!! میدونم همش کار تو بود! " گرفتم" که واسه رسیدن به "هدفه" "باید رودر روی تقدیر وایسم "و همه خطرهای این "رو کم کنی "رو به جون بخرم...خب پس باید خیلی چاق و چله تر از اینا بشم...یعنی میشه ؟!!...کممممممک!